معنی معلول کردن
4 بازدید
[ مَ کَ دَ ] (مص مرکب) بیمار کردن. سست و ناتوان کردن. معیوب و ناقص کردن : مجذوم چون ترنج است ابرص چو سیب دشمن کش جوهر حسامت معلول کرده جوهر. خاقانی.
کلمات همقافیه با «معلول کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر