معنی معفو
7 بازدید
[ مَ فُ وو ] (ع ص) عفوکرده شده و معاف نموده شده. (غیاث) (آنندراج). آمرزیده شده و معاف شده. (ناظم الاطباء). بخشوده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): پیش خشم او اجل ترسان و لرزان بگذرد پیش عفو او گنه معفو و مغفور آمده ست. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۷۰). بر عدلت ستم مقهور و مخذول بر حکمت گنه معفو و مغفور. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان ایضاً ص ۱۸۳). تحمل کن جفای یار سعدی که جور نیکوان ذنبی است معفو.سعدی. فرمود از چوب خوردن معفو باشد. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۹۲). - معفو داشتن؛ بخشودن. عفو کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - معفو کردن؛ بخشیدن و معاف کردن. (ناظم الاطباء). - معفو گردانیدن؛ بخشودن. عفو کردن : تواند بود که حضرت ملک الملوک معاصی آن طایفه را معفو گرداند. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۳۱۵).
کلمات همقافیه با «معفو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فو» برای سرودن شعر