معنی معصور
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) فشورده. (منتهی الارب) (آنندراج). فشرده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): و آب حسک معصور. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || زبانی که از تشنگی خشک شده باشد. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «معصور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر