معنی معزولی
5 بازدید
[ مَ ] (حامص) مقابل مشغولی. (آنندراج). گوشه نشینی و خانه نشینی و بیکاری و بی شغلی و محرومی و دورشدگی از شغل و درجه و منصب. (ناظم الاطباء). برکنار شدگی از کار و وظیفه : روز درماندگی و معزولی درد دل پیش دوستان آرند.(گلستان). نزد خردمندان معزولی به که مشغولی. (گلستان). بر خلاف سایر وزرا که چون ایشان را حادثه و واقعه ای افتاده و معزولی دست داده از هر گوشه ای دشمنی دیگر به رفع و دفع او برخاسته... (تاریخ قم ص ۶). این سطرهای چین که ز پیری به روی ماست هریک جداجدا خط معزولی قواست. صائب. حاکمان در زمان معزولی همه شبلی و بایزید شوند. (امثال و حکم ج ۲ ص ۶۸۷).
کلمات همقافیه با «معزولی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر