معنی معزم
7 بازدید
[ مُ عَ زْ زِ ] (ع ص) افسونگر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). عزیمت خوان و افسونگر. (غیاث) (آنندراج). آن که عزایم نویسد. آن که عزایم داند. عزایم خوان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): چو هنگام عزایم زی معزم به تک خیزند ثعبانان ریمن.منوچهری. وینک خزان معزم عید است و بهر صرع بر برگ رز نوشته طلسم مزعفرش.خاقانی. خم چو پری گرفته ای یافته صرع و کرده کف خط معزمان شده برگ رز از مزعفری. خاقانی. ماری به کف مرا و بنان است این قلم دستم معزمی شده کافسون مار کرد.خاقانی. || تعویذفروش. (مهذب الاسماء).[ مُ عَ ز زَ ] (ع ص) افسون زده. (غیاث) (آنندراج).[ مَ زَ / مَ زِ ] (ع مص) آهنگ نمودن و دل نهادن. عزیمة. عزیم. || کوشش کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «معزم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زم» برای سرودن شعر