معنی معز
15 بازدید
[ مَ عَ / مَ ] (ع اِ) بز. (ترجمان القرآن) (نصاب الصبیان). بز، خلاف ضَأْن. (منتهی الارب). بز که حیوان معروف است. (غیاث) (آنندراج). برخلاف ضأن و مؤنث استعمال می گردد و اسم جنسی است که واحدی از لفظ خود ندارد ج، اَمعُز، مَعیز. واحد آن ماعَز. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): {/Bثَمََانِیَةَ أَزْوََاجٍ مِنَ اَلضَّأْنِ اِثْنَیْنِ وَ مِنَ اَلْمَعْزِ اِثْنَیْنِ . ۱-۹۶:۱۴۳/}(قرآن ۶/۱۴۴). || (اِخ) (اصطلاح نجوم) بزیچه. عیوق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مَ ] (ع اِ) جِ ماعز. (ناظم الاطباء).[ مَ ] (ع مص) جدا کردن بز را از گوسفند. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مَ عَ ] (ع اِمص) درشتی و سختی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (ص) زمین درشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || (مص) سخت گردیدن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بسیاربز گردیدن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ ] (ع ص، اِ) جِ اَمعَز و مَعزاء. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به امعز و معزاء شود.[ مُ عِ زز ] (ع ص) گرامی دارنده. (آنندراج). کسی که تعظیم می کند و عزیز می دارد. (ناظم الاطباء). عزیزکننده. عزت بخش. مقابل مُذِلّ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): وان قلم اندر بنانش گه معز و گه مذل دشمنان زو با مذلت دوستان بااعتزاز. منوچهری.[ مُ عِ زز ] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب الاسماء، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ عِ زز ] (اِخ) رجوع به عزالدین آیبک و طبقات سلاطین اسلام ص ۷۱ شود.
کلمات همقافیه با «معز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عز» برای سرودن شعر