معنی معری
6 بازدید
[ مَ را ] (ع اِ) آنچه برهنه باشد زنان را از دست و پا و روی و رخسار. ج، مَعاری. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جایی که نرویاند چیزی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ عَ رْ را ] (ع ص) برهنه و عریان و ناپوشیده. (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). برهنه. مجرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || بی مو. (ناظم الاطباء). || معاف و آزاد. (ناظم الاطباء). || فرج معری؛ کس که گوشت پارهٔ پایین تلاق باریک شده به کنارش چسفیده باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || اسمی که عامل بر آن داخل نشده باشد مانند مبتدا. || (اصطلاح عروض) بیت که از ترفیل و اذاله و اسباغ سالم باشد. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). ضربی باشد که هیچ بر اصل آن زیادت نکرده باشند چنانکه به اسباغ و اذالت و ترفیل کنند. (المعجم چ مدرس رضوی ص ۴۸). نزد عروضیان عرب عبارت است از ضرب که عاری از زیادتی باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون).[ مَ عَ رْ ری ] (ص نسبی) منسوب است به معرةالنعمان که شهری است در شام. (از انساب سمعانی). منسوب به شهر معرة النعمان. (ناظم الاطباء). و رجوع به معرةالنعمان شود.[ مَ عَ رْ ری ] (اِخ) ابوالعلاء. رجوع به ابوالعلاء معری شود.
کلمات همقافیه با «معری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر