معنی معرا
6 بازدید
[ مُ عَ رر ] (ع ص) برهنه. (غیاث). مُعَرّی ََ: و من بنده را که مخدرهٔ عهد و مریم ایام و رابعهٔ روزگارم از خدر عفت و ستر طهارت برهنه و معرا گرداند. (سندبادنامه ص ۷۷). || عاری. بی بهره : هر شاه که او ملک تو و ملک تو بیند از ملک مبرا شود از ملک معرا.مسعودسعد. || منزه. مبرا: چه جناب مراد اعظم از سیئات مجرد و معرا توان دانست. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۱۵۷). و از شوایب تغییر و تبدیل و زیادت و نقصان معرا و مبرا. (جامع التواریخ رشیدی). ای معرا اصل عالی جوهرت از حرص و آز وی مبرا ذات میمون اخترت از زرق و ریو. حافظ (دیوان چ قزوینی ص ۳۷۱). و رجوع به معری شود.
کلمات همقافیه با «معرا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «را» برای سرودن شعر