معنی معذور
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) ملامت ناشده و دارای عذر و دارای بهانه و آنکه عذر و بهانهٔ وی پذیرفته باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). صاحب بهانه. صاحب عذر. صاحب برهان. صاحب دلیل. آنکه عذری دارد. آنکه عذر وی پذیرفته است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): معذور است ار با تو نسازد زنت ای غر زان گنده دهان تو و زان بینی فرغند. عماره (یادداشت ایضاً). ای عاشق مهجور ز کام دل خود دور می نال و همی چاو که معذوری معذور. بوشعیب هروی (یادداشت ایضاً). شدم آبستن از خورشید روشن نه معذورم نه معذورم نه معذور.منوچهری. جمعی نادان ندانند که غوررسی و غایت چنین کارها چیست چون نادانانند معذورانند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۹۹). من نزدیک خدای عزوجل و نزدیک خداوند معذور نباشم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۴۷). می گوی محال زانکه خفته باشد به محال و هزل معذور.ناصرخسرو. هرکه در کسب بزرگی مرد بلندهمت را موافقت ننماید معذور است. (کلیله و دمنه). آنکه از جمال عقل محجوب است خود به نزدیک اهل بصیرت معذور باشد. (کلیله و دمنه). اگر غفلتی ورزم به نزدیک اصحاب خرد معذور نباشم. (کلیله و دمنه). دوستان گر به دوستان نرسند اندر این روزگار معذورند.انوری. گرچه زانجا که صدق بندگی است نیستم نزد خویشتن معذور. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۲۳۷). گر مرا دشمن شدند این قوم معذورند زانک من سهیلم کامدم بر موت اولادالزنا.خاقانی. اگر شهباز بگریزد چو سیمرغ ز روی رشک معذور است، ازایرا.خاقانی. دل نیارامد و هم معذور است کز دلارام چنان نشکیبد.خاقانی. من چوطوطی و جهان در پیش من چون آینه ست لاجرم معذورم ار جز خویشتن می ننگرم. خاقانی. تا عاقبت کار به اضطرار رسید و پای از دست اختیار بگذشت و آن جماعت به نزدیک خالق و خلایق معذور شدند. (جهانگشای جوینی). || معاف. (ناظم الاطباء). معفو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || درد زده گلو. (منتهی الارب) (آنندراج). گرفتار درد گلو. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ختنه کرده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «معذور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر