معنی معدل
10 بازدید
[ مُ عَ دْ دِ ] (ع ص) راست کننده. (آنندراج). تعدیل کننده. یکسان کننده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || آنکه عدول را تزکیه او کند. (دهار) (السامی فی الاسامی). آنکه گواهی به عدالت کسی دهد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و قضات بلخ و اشراف و علما و فقها و معدلان و مزکیان... هم آنجا حاضر بودند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۸۳). || نزد اهل هیئت بر منطقهٔ فلک اعظم اطلاق شود و معدل النهار و فلک مستقیم نیز نامیده می شود. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به معدل النهار شود.[ مُ عَ دْ دَ ] (ع ص) راست و درست کرده شده و برابر. (ناظم الاطباء). || عادل شمرده شده. آنکه عدالت و درستی وی مورد تصدیق باشد: چهار ماه روزگار باید و محضری به گوایی دویست معدل تا آن راست از تو قبول کنند. (قابوسنامه). مردی سی و چهل اندر آمدند، مزکی و معدل از هر دستی. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۷۶). || نزد اهل هیئت عبارت از چیزی است که تعدیل در آن واقع شده باشد چنانکه گویند: وسط معدل. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || (اصطلاح ریاضی) حاصل قسمت مجموع چند عدد بر تعداد آنها. - معدل گرفتن؛ محاسبهٔ معدل نمره های شاگردان مدارس. و رجوع به ترکیب بعد شود. - معدل نمرات؛ حاصل قسمت مجموع نمره های درسهای هر دانش آموز بر تعداد نمره های او.[ مَ دِ ] (ع اِ) جای بازگشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). جای بازگشت و گریزگاه. (ناظم الاطباء).[ مُ عَ دْ دِ ] (اِخ) ابن علی بن لیث صفار امیر سیستان که به سال ۲۹۸ هـ . ق. به دست سرداران احمدبن اسماعیل سامانی شکست خورد و به فرمان امیر سامانی به هرات و سپس به بخارا فرستاده شد. و رجوع به تاریخ سیستان صص ۲۹۴-۲۸۳ و الکامل ابن اثیر وقایع سال ۲۹۸ و احوال و اشعار رودکی ج ۱ ص ۳۸۱ و ۳۸۲ شود.
کلمات همقافیه با «معدل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دل» برای سرودن شعر