معنی معتقل
6 بازدید
[ مُ تَ قَ ] (ع اِ) بازداشتگاه. محبس. زندان: حال او موافق حال کميت بود که جامهٔ زن در پوشيد و از معتقل خويش خلاص يافت. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص218). سعادت نامی از مماليک وی او را بر دوش از قلعهای که معتقل او بود به نشيب آورد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص312). و رجوع به اعتقال شود. || (ص) بسته. فروبسته. خشک: بطن معتقل. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).غ
کلمات همقافیه با «معتقل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قل» برای سرودن شعر