معنی معتصم
7 بازدید
[ مُ تَ صَ ] (ع اِ) پناهجای. (ناظم الاطباء). || دستآويز. آنچه در او چنگ در زنند: ای فتی فتوی غدرت ندهم کافت غدر هلاک امم است... خانه در کوی وفاگير و بدان که ترا حبل متين معتصم است.خاقانی. همچنين تا هفت بطن ای بوالکرم می شمرتوزين حديث معتصم. مولوی (مثنوی چ خاور ص205).[ مُ تَ صِ ] (اِخ) ابن صمادح. رجوع به ابويحيی محمدبن معنبن محمدبن احمد صمادح و اعلام زرکلی ج 3 ص990 و قاموس الاعلام ترکی شود.[ مُ تَ صِ ] (اِخ) معتصم باللََّه: آنچه اين مهتر دهد روزی به کهتر شاعری معتصم هرگز به عمراندر نداد و مستعين. منوچهری. کجا شدهست چو هارون و بعد او مأمون کجاست معتصم و معتضد کجاست دگر. ناصرخسرو.[ مُ تَ صِ ] (ع ص) چنگلزننده در چيزی برای استعانت و نجات. (غياث) (آنندراج). چنگ درزننده. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد): به حبل تقوی و يقين و عروهٔ وثقی دين متمسک و معتصم بوده است. (سندبادنامه ص216). و به حبل متين او معتصم و در هر حالی از او طلب ياری میکنيم. (تاريخ قم ص15). || پناهگيرنده. (غياث) (آنندراج) (از اقرب الموارد): ميان فايق و وزير ابوالمظفر وحشتی حادث شد و ابوالمظفر از خوف فايق در سرای عمارت گريخت و به دست ابوالحرث معتصم شد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص199). و رجوع به اعتصام شود.[ مُ تَ صِ ] (اِخ) پسر سلطان زينالعابدينبن شاه شجاع از آل مظفر بود که پس از مرگ تيمور چند روزی کروفری داشت. و رجوع به حبيبالسير چ خيام ج 3 صص 574 -576 و تاريخ مغول تأليف عباس اقبال ص441 شود.
کلمات همقافیه با «معتصم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صم» برای سرودن شعر