معنی معتدل
7 بازدید
[ مُ تَ دِ ] (ع ص) راست و برابر. و رجوع به اعتدال شود. || ميانه حال. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). به اندازهٔ متوسط. ميانه. بين دو حال در کم يا کيف: معتدل نيست آب و خاک تنت انده قد معتدل چه خوری.خاقانی. از کف و شمشير تست معتدل ارکان ملک زين دو اگر کم کنی ملک شود ناتوان. خاقانی. - معتدلالقامه؛ معتدل بالا. ميانه بالا. معتدل قامت. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).و رجوع به ترکيبهای معتدل قامت و معتدل بالا شود. - معتدل بالا؛ ميانه بالا. معتدل القامه. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). آن که قامتی نه کوتاه ونه بلند داشته باشد: واثق مردی بود سپيد... معتدلبالا و فراخچشم. (مجملالتواريخ و القصص). - معتدل خلقت؛ آنکه اندامی متوسط دارد. معتدل هيأت: فعمه؛ زن معتدل خلقت آکنده ساق. (منتهی الارب). و رجوع به معتدل هيأت شود. - معتدلقامت؛ ميانهبالا. معتدلبالا. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): چشمش در ميان نظارگيان بر پسری افتاد... سخت نيکوروی و طرفه و زيبا، تمامخلقت، معتدلقامت. (نوروزنامه). و رجوع به ترکيب معتدل بالا شود. - معتدل هيأت؛ آنکه هيأتی ميانه دارد. که تن و بالايی نه چندان کلان و بلند و نه چندان خرد و کوتاه داشته باشد. ميانهاندام:
کلمات همقافیه با «معتدل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دل» برای سرودن شعر