معنی معتبر

معنی معتبر

14 بازدید
[ مُ تَ بَ ] (ع ص) محترم و باآبرو و باحرمت و عزت و بزرگوار و نيک‌نام. ج، معتبرين. (ناظم الاطباء). ارجمند. (يادداشت‌ به خط مرحوم دهخدا): فقها و معتبران را بخواند و سوگندان بر زبان راند که جز ضيعتی‌ که به گوزگانان دارد... هيچ چيزی ندارد. (تاريخ بيهقی چ اديب ص‌364). در راه تو هر که خاک در شد در عالم عشق معتبر شد.عطار. قاضی با يکی از علمای معتبر که هم‌عنان او بود گفت. (گلستان). عالمی معتبر را مناظره‌ افتاد با يکی از ملاحده. (گلستان). پيش از اين‌ هر بزرگ معتبر صاحب ناموس و خواجه که‌ در بازار رفتی چند خربنده پيرامون او در می‌آمدند. (جامع‌التواريخ رشيدی). - معتبر شدن؛ نيک نام شدن و دارای آبرو و بزرگوار گشتن. (ناظم الاطباء). دارای‌ اعتبار شدن‌: در تنگنای حيرتم از نخوت رقيب‌ يارب مباد آنکه گدا معتبر شود.حافظ. گو شاهم اعتبار کند گرچه گفته‌اند يارب مباد آنکه گدا معتبر شود. قاآنی (از امثال و حکم ج 4 ص‌2028). يارب مباد آنکه گدا معتبر شود. گر معتبر شود ز خدا بی‌خبر شود. (از امثال و حکم ج 4 ص‌2028). || محل اعتماد و امين و دارای امانت و ديانت. (ناظم الاطباء): از معتبران و مقبول قولان وقايع گذشته را استماع افتاد. (جهانگشای جوينی ج‌1 ص‌7). || بااعتبار. قابل اعتبار. استوار. پادار. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). متين‌: در همهٔ معانی مقابلهٔ کفات نزديک اهل مروت‌ معتبر است. (کليله و دمنه). زيرا که معرفت‌ قوانين سيادت و سياست در جهانداری اصلی‌ معتبر است. (کليله و دمنه). چه هر کجا مضرت شامل ديده شد... و موجب دليری‌ مفسدان گشت... و هر يک در بدکرداری و ناهمواری آن را دستور معتمد و نمودار معتبر ساختند، عفو و اغماض... را مجال نماند. (کليله و دمنه). طرف رکابت چنانک روح امين معتبر بند عنانت چنانک حبل متين معتصم. خاقانی. جاهل آسوده فاضل اندررنج‌ فضل مجهول و جهل معتبر است.خاقانی. وصفی چنان که در خور حسنش نمی‌رود آشفته حال را نبود معتبر سخن.سعدی. عيب ياران و دوستان هنر است‌ سخن دشمنان نه معتبر است.سعدی. از خوف تطويل الفاظ حديث مکتوب نشد و اعتماد بر آنکه اکثر اين احاديث مدون است و در کتب معتبر مکتوب. (اورادالاحباب و فصوص‌الآداب چ دانشگاه ص‌2). - معتبر داشتن؛ با اعتبار دانستن. استوار داشتن‌: و بر مردمان واجب است که در کسب علم کوشند و فهم در آن معتبر دارند. (کليله و دمنه). که اگر در هر باب ممارست‌ خويش معتبر دارد همه عمر در محنت گذرد. (کليله و دمنه). - معتبر دانستن؛ درست و استوار داشتن. با اعتبار دانستن. معتبر شمردن. (از يادداشت به‌ خط مرحوم دهخدا). - معتبر شمردن؛ معتبر دانستن. و رجوع به‌ ترکيب قبل شود. || در اصطلاح اهل حديث، روايتی است که‌ تمام يا عده‌ای از فقها بدان عمل کرده باشند يا دليل بر صحت آن اقامه شده باشد. (فرهنگ‌ علوم نقلی جعفر سجادی).
[ مُ تَ بِ ] (ع ص) پندگيرنده. اعتبارگيرنده. عبرت‌گيرنده. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). || به‌شگفت‌آمده. || قياس‌کننده به يکديگر. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از منتهی الارب). و رجوع به‌ اعتبار شود.

کلمات هم‌قافیه با «معتبر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید