معنی معبده
6 بازدید
[ مَ بَ دَ ] (ع اِ) جِ عبد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اسم جمع عبد. (اقرب الموارد).[ مُ عَبْ بَ دَ ] (ع ص) کشتی قير ماليده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مَ بَ دَ ] (از ع، اِ) عبادتگاه. معبد: گر درآييم ای رهی در بتکده بت سجود آرد به ما در معبده.مولوی. اين خواجه را چاره مجو بندش منه پندش مگو کانجا که افتادهست او نی مفسقه نی معبدهست. مولوی. چون ساقی ما ريخت بر او جام شرابی بشکست در صومعه کاين معبده تا کی. مولوی. بی تو در صومعه بودن بجز از سودا نيست زآنکه تو زندگی صومعه و معبدهای. مولوی (کليات شمس چ فروزانفر ج6ص2859). و رجوع به معبد شود.
کلمات همقافیه با «معبده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر