معنی معانقه.
4 بازدید
[ مُ نَ قَ / نِ قِ ] (از ع، اِمص) با هم گردن مقارن ساختن و با هم بغلگير شدن. (غياث). روبوسی يکديگر و بغلگيری همديگر را. (ناظم الاطباء). دست به گردن يکديگر درآوردن. دست به گردن شدن. يکديگر را در کنار گرفتن. يکديگر را بغل کردن. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): تا آسمان... هر نيم شب سياه صدهزار قطرهٔ شير سپيد بر جامه نمايد و پستان پديد نه و پيکر زمين را چون کودک سياهچرده در کنار دارد و معانقه نه. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص2). به وقت معانقهٔ وداعی بر لفظ اشرف صدر امام گذشت که ما را برادری باشد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص98). و خاک ری نيز به حکم الْفی که با اين ضعيف داشت معانقهٔ سخت کرد چنانکه از تنگی معانقه عارضهٔ عظيم ديدار آمد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص285). و رجوع به معانقه شود. - معانقه کردن؛ يکديگر را در برگرفتن. يکديگر را در آغوش گرفتن. دست به گردن هم انداختن. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): مأمون مشعوفتر گشت، دست بيازيد و درِ انبساط باز کرد تا مگر معانقه کند. (چهارمقاله ص36).
کلمات همقافیه با «معانقه.»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ه.» برای سرودن شعر