معنی معارک
4 بازدید
[ مَ رِ ] (ع اِ) جِ معرکه. (اقرب الموارد). جِ معرک و معرکه. (ناظم الاطباء) (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). جاهای جنگ و ميدانهای کارزار و اين جمع معرکه است. (غياث) (آنندراج): و در عناء معارک و ملاحم عناد کياست مردان و کفايت هنرمندان به اظهار رسيد. (جهانگشای جوينی). ممالک همه مهالک گشته مسالک به يکبار معارک شده. (نفثهالمصدور). اما غلام سلطان ملک شاه سلجوقی هفت اصول از جهت اهل معارک و نقارهچيان وضع کرده. (بهجتالروح ص39). و رجوع به معرکه شود.[ مُ رِ ] (ع ص) مرد افکندهٔ سختعلاج. (منتهی الارب). مرد افکنده شدهٔ {P(1) -رسمالخط فارسی از معارضه عربی درفارسی است. P}{P(2) -در منتهی الارب و به تقليد آن در ناظمالاطباء اين ترکيب بهمعنی «تير بینصيب از تيرهای قمار» معنی شده که ظاهراً اين معنی را از «سفيح» اخذ کردهاند در حالی که غالب کتب لغت ياد شده چنين آوردهاند: «ابن المعارضه، السفيح ای ابن الزنا». P}{P(3) -رسمالخط فارسی از معارضه عربی درفارسی است. P}{P(4) -در فرهنگهای معتبر عربی «عرف» به بابمفاعله ديده نشد و ظاهراً يکی از دهها مصدر مزيد است که ايرانيان از ريشهٔ عربی گرفته و ساختهاند. P} &{$21093$}شديدالعلاج در جنگ. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نيک اندازندهٔ در حرب. (منتهی الارب). آن که خود را در جنگ میاندازد. (ناظم الاطباء). مقاتله کننده. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «معارک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رک» برای سرودن شعر