معنی مظلوم
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) ستمکرده. (دهار). ستمرسيده. (مهذب الاسماء) (آنندراج). ستمرسيده. جفاشده. تعدی شده. (ناظم الاطباء). ستمکش. ستمرسيده. ستمديده. ستمزده. که مورد بيدادگری قرار گرفته باشد. (از يادداشت به خط مرحوم دهخدا): روزی خواهد بود جزا و مکافات را در آن جهان و داوری عادل که از اين ستمکاران داد مظلومان بستاند. (تاريخ بيهقی چ اديب ص196). مظلومی پيش گرفتی تا ناگاه در راه پيش خليفه آمدی. (تاريخ بيهقی چ اديب ص423). ای بسا تاج و تخت مرجومان لخت لخت از دعای مظلومان.سنايی. با آنچه ملک عادل انوشيروان کسریبن قباد را سعادت ذات... و تقويت مظلومان حاصل است میبينمکه کارهای زمانه ميل به ادبار دارد. (کليله و دمنه). اقوال پسنديده مدروس گشته... و مظلوم محق ذليل و ظالم مبطل عزيز. (کليله و دمنه). تو داوری و ما همه مظلوم روزگار مظلوم در حمايت داور نکوتر است. خاقانی. زنجير فلک گردد حبلاللََّه مظلومان گر قاف به قاف از دين يک تار کشد عدلش. خاقانی. مظلومم از زمانه و محرومم از فلک ای بانو الغياث که جای ترحم است.خاقانی. لواطف او درهای رأفت بر مظلومان گشاده. (سندبادنامه). لب خشک مظلومگو خوش بخند که دندان ظالم بخواهند کند.سعدی.[ مَ ] (ع اِ) ماست که پيش از جغرات شدن خورده شود. (آنندراج) (ناظم الاطباء). ماست نارسيده. (بحرالجواهر) (مهذب الاسماء). شيری که پيش از مسکه برآوردن نوشيده شود. (از محيط المحيط) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مظلوم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وم» برای سرودن شعر