معنی مظلم
5 بازدید
[ مُ لِ ] (ع ص) يوم مظلم؛ روز بسيارشر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از محيط المحيط) (از اقرب الموارد). || تاريک. (مهذب الاسماء) (غياث). شب تاريک. (آنندراج). بسيار تاريک و ظلمانی. (ناظم الاطباء). تار. تاری. تاريک. ظلمانی. داج. مدلهم. تيره. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): محسوس نيستند و نگنجند در حواس نايند در نظر که نه مظلم نه انورند. ناصرخسرو. هوای تو به من بر کرد خواهد زمانه مظلم و آفاق مغبر. مسعودسعد (ديوان چ ياسمی ص196). دل من تنگ کرد و مظلم کرد وحشت آز و ظلمت افلاس.مسعودسعد. به پيش نور ضمير تو ملک را مظلم به نزد حل بيان تو چرخ را مبهم. مسعودسعد. چاه مظلم گشت ظلم ظالمان اينچنين گفتند جمله عالمان.مولوی. || امر مظلم؛ کار مشتبه که راه درآمد در آن معلوم نشود. || شعر مظلم؛ موی سخت سياه. || نبت مظلم؛ گياه تازه و سبز که به سياهی زند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از محيط المحيط) (از اقرب الموارد). || آن که در تاريکی داخل ميشود و در تاريکی ميرود. ج، مظلمون. || بسيار ستم و بدبخت. (ناظم الاطباء).[ مُ ظَ لَ ] (ع اِ) کرکس. || زاغ. || گياه در زمينی روئيده که پيش از اين باران نرسيده آن را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط). گياه در زمين بیباران. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مظلم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لم» برای سرودن شعر