معنی مطير
5 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) باران. (غياث). باران و جای باران رسيده. (آنندراج). مکان مطير؛ جای باران رسيده. (منتهی الارب). ممطور و يقال يوم ماطر و مطير و ممطور؛ يعنی روزی که در آن باران باشد. (از اقرب الموارد). بارانی. باران دار. بارنده. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ابر مطير؛ ابر بارانی. ابر بارنده: نيارد کنون تازگی بار تو نه خورشيد رخشان نه ابر مطير. ناصرخسرو. بيقرار است همچو آب سراب دود تيرهست همچو ابر مطير.ناصرخسرو. قدر او چرخ بلند و رأی او شمس مضی قدر او بحر محيط وجود او ابر مطير.سنايی. {P(1) -اقرب الموارد ضبط اول را مرجح دانستهاست. P}&{$21075$}زمين ز حلم تو مايل شود به صبر صبور هوا ز طبع تو حامل شود به ابر مطير. ابوالفرج رونی. ياد دستت ميکند باد بهاری بيش از اين لاجرم واميشود هر دم دل ابر مطير. سلمان ساوجی. ز بسکه کوه کشيدهست نم ز ابر مطير توان کشيد رگ از سنگ همچو مو ز خمير. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا، بدون ذکر نام شاعر). - عارض مطير؛ ابر مطير. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): از خرمی چو عرصهٔ جنت کند زمين چون بگذراند از بر او عارض مطير. سوزنی (يادداشت ايضاً). || خجلت زده. (غياث) (آنندراج).[ مُ طَیْ یَ ] (ع ص) چوب يا چوب تر و تازه. (منتهی الارب) (آنندراج). چوب و چوب تر و تازه. (ناظم الاطباء). چوب و گويند مطری [ مُ طَرْ را ] که مقلوب اين کلمه است. (از اقرب الموارد). || شکافته و شکسته و مقلوب مطری. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شکافته و شکسته. (از اقرب الموارد). || نوعی از چادر. (منتهی الارب) (آنندراج). نوعی از بُرد. (از اقرب الموارد). || جامهٔ به مرغان کرده. (مهذب الاسماء). نوعی از چادر که در آن نقش مرغان کنند. (ناظم الاطباء). مصور به تصاوير طيور. (غياث) (آنندراج): کشد دشت را گه بساط مدثّر دهد باغ را گاه حلّهیْ مطيَّر. ناصرخسرو (ديوان چ تقوی، ص150). با صورت نيکو که بياميزد با او با جبهٔ سقلاطون با شعر مطير.ناصرخسرو. آن جفت را کز او شد قوس قزح ملون و آن طاق را کزو شد صحن فلک مطير. خاقانی.[ مَطْ یَ ] (ع اِ) گريز و فرار. || کل مطير؛ هر طرف. (ناظم الاطباء).[ مُ طَ ] (ع اِ) قطرهای از باران. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مطير»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ير» برای سرودن شعر