معنی مطوق
6 بازدید
[ مُ طَوْ وَ ] (ع ص) در طوق کرده شده. (غياث) (آنندراج). طوقدار. (ناظم الاطباء): &{$21073$}آزاد شد از گناه گردنت هر گه که شدی به حق مطوق. ناصرخسرو (ديوان چ تهران ص236). || طوقدار و آراسته شده با گردنبند. (ناظم الاطباء). || در شواهد زير معنی کنايی دارد که ظاهراً دشنامگونهای است: اين مدبر مطوق اباحتی چون صاحب حالتی نباشد و علم نيز حاصل نکرده باشد وی را اين گفتن کی رواباشد. (کيميای سعادت). و به سبب اين مطوقان روزگار اعتقاد در ايشان تباه نکنی. (کيميای سعادت). اما اين اباحتيان و مطوقان که در اين روزگار پديد آمدهاند. (کيميای سعادت). قومی مطوقند بهمعنی چو حرف قوم مولع بنقش سيم و مزور چو قلب کان. خاقانی. || مدور. گرد. و در بيت زير، خالی و بیارزش و هيچ مقصود است: هست مطوق چو صفر خصم تو بر تخت خاک در برش آحاد و صفر يعنی آه از ندم. خاقانی (ديوان چ سجادی ص262). - ميم مطوق؛ کنايه از آلت تناسل. (آنندراج). ذکر. (ناظم الاطباء).[ مُ طَوْ وِ ] (ع ص) شائق. خواهان: گردن من به طوق منت او هست هر دم زدن مطوقتر.سوزنی. گه ز شادی خواست هم فانی شدن پس مطوق آمد اينجان با بدن.(مثنوی).
کلمات همقافیه با «مطوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر