معنی مطمح

معنی مطمح

9 بازدید
[ مُ مِ ] (ع ص) آن که بلند ميکند نگاه‌ را. (ناظم الاطباء).
[ مَ مَ ] (ع اِ) جای بلند داشتن نظر. (غياث) (ناظم الاطباء) (آنندراج). جای‌ برافراختن نگاه. (ناظم الاطباء). نظرگاه‌ بلند:... و مجاهدت در تقوی و ديانت‌ منزلتی يافت که مطمح هيچ همت بدان نتواند رسيد. (کليله و دمنه چ مينوی ص‌311). || نظرگاه. محل نظاره. محل توجه‌: جاه‌ او به سبب اين احتساب و مبالغت در اين باب‌ زيادت گشت و مطمح رجال و مطمع آمال‌ شد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران‌ ص‌399). از سرای عمارت تا حظيرهٔ مسجد راهی ترتيب دادند که از مطمح ابصار و موقف‌ انظار پوشيده بود. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص‌423). - مطمح نظر؛ هر چيز که به دقت در وی‌ بنگرند. (ناظم الاطباء). مورد نظر و توجه. آن‌ که نظر را به سوی خود کشد: مرآن‌ پادشاهزاده را که مطمح نظر او بود خبر کردند. (گلستان). يکی را دل از دست رفته بود... و مطمح نظرش جای خطرناک و مظنهٔ هلاک. (گلستان). || جای نشانهٔ تيراندازان. || منظر و جای‌ تماشا و جای نمايش و نمايشگاه. || هر چيز ديدنی. (ناظم الاطباء). مجازاً به‌معنی‌ جای طمع. (غياث) (آنندراج). || جای‌ افتادن. (غياث) (آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «مطمح»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مح» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید