معنی مطلقه
5 بازدید
[ مُ لَ قَ ] (ع ص) مؤنث مطلق. خودسر و رها. مطلقه. - حکومت مطلقه؛ حکومت خودسر. مقابل حکومت مشروطه. رجوع به حکومت شود. || (اصطلاح فن منطق) به انواعی از قضايا اطلاق شود. رجوع به قضيه در همين لغتنامه و ترکيبهای زير شود. - قضيهٔ مطلقه؛ عبارت از قضيهٔ شرطيه متصلهای است که حکم در آن به اتصال باشد و لکن منشأ آن اتصال علاقه يا لاعلاقه نباشد و الا متصلهٔ لزوميه و يا اتفاقيه خواهد بود. و گاه مطلقه به قضيهٔ عمليه گويند. (فرهنگ علوم عقلی ص554). و رجوع به اساس الاقتباس ص148 و دستورالعلماء ج3 ص280 شود. - مطلقهٔ خارجيه؛ قضيهای است که حکم در او بالفعل بود و آن ضروری است يا مطلق و اين نوع مطلق را بعضی خاص خوانند و بعضی وجودی. (فرهنگ علوم عقلی). - مطلقهٔ عامه؛ قضيهٔ مطلقهٔ عامه قضيهای است که مقيد به قيد لادوام يا لاضرورت و قيدی ديگر نباشد و از آن جهت مطلقه گويند که مقيد به قيدی نيست و عامه گويند که اعم از قضايای بلادوام و يا لاضرورت باشد. (فرهنگ علوم عقلی).[ مُ طَلْ لَ قَ ] (ع ص) زن طلاقدادهشده. ج، مطلقات. (مهذب الاسماء). طلاقدادهشده. (ناظم الاطباء). زنی بهشته. طلاقداده. طلاقگفتهشده. خليه. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): هر زنی که در عقد من است يا بعد از اين در عقد من خواهد آمد مطلقه است به طلاق بائن که رجعت در او نگنجد. (تاريخ بيهقی چ اديب ص318). سوگند چون خوری به طلاق سهگانه خور تا من شوم حلالگر آن مطلقه. سوزنی (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مطلقه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قه» برای سرودن شعر