معنی مطعم
5 بازدید
[ مَ عَ ] (ع مص) خوردن. || (اِ) طعام، خوراک. ج، مطاعم. (ناظم الاطباء). آنچه که خورند. (از اقرب الموارد): سيری آز و نياز خلق جهان را در کف رادش نهاده مطعم و مشرب. سوزنی (ديوان چ شاه حسينی ص18). صوفئی از فقر چون در غم شود عين فقرش دايه و مطعم شود.مولوی. || سفرهخانه. مهمانخانه. موضعالطعم. (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط).[ مِ عَ ] (ع ص) مرد نيک خورنده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ عَ ] (ع ص) بختور و مرزوق. (منتهی الارب). مرد بختور و مرزوق. (آنندراج) (ناظم الاطباء). مرزوق. (اقرب الموارد).[ مُ عِ ] (ع ص) آن که ميخوراند و آن که طعام ميدهد. (ناظم الاطباء).[ مُ طَعْ عِ ] (ع ص) شيری که گرفته باشد در مشک شيرينی و خوشبويی را. (منتهی الارب) (آنندراج). شيری که در مشک مزه و خوشبويی گرفته باشد. (ناظم الاطباء) (از محيطالمحيط) (از اقرب الموارد)۲. || شتر و ناقه با مغز استخوان و با پيه۳. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط).
کلمات همقافیه با «مطعم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عم» برای سرودن شعر