معنی مطرز

معنی مطرز

5 بازدید
[ مُ طَرْ رِ ] (ع ص) علم‌گر. نگارساز. (منتهی الارب). آنکه جامه را علم کند. (مهذب الاسماء). علم‌گر. (دهار). آن که جامه‌ با طراز و نگار ميسازد. (ناظم الاطباء). علم‌ نگار. نگارساز. آنکه جامه را نگار کند. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): هوا روی زمين را شد مطرز به صافی آب دريا، نی به قرمز. بدايعی بلخی. دو مطرز به کيميای سخن‌ تازه کردند نقدهای کهن.نظامی.
[ مُ طَرْ رَ ] (ع ص) جامهٔ با علم و نگار. (منتهی الارب). جامهٔ منقش. (دهار). جامهٔ با طراز و نگار. (ناظم الاطباء). || زينت داده شده و طراز کرده شده. (غياث) (آنندراج). نگارين کرده. (يادداشت‌ به خط مرحوم دهخدا): ور بيابم آب در فکر آتش است‌ آبی از آتش مطرز کس نديد.خاقانی. و در آن جمله هزار جامه ششتری بود مطرز به القاب امير سديد ملک منصور ولی النعم‌ ابوالقاسم نوح‌بن منصور... و پانصد جامهٔ مطرز به القاب شيخ جليل ابوالحسن‌ عبيداللََّه‌بن احمد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص 48). آن کس که لباس وجود او به‌ طراز سعادت مطرز است. (جهانگشای‌ جوينی). - مطرز کردن؛ نگارين کردن. زينت‌ دادن‌: مطرز کنند آنهمه مرز و بوم‌ به منسوج خوارزم و ديبای روم.نظامی. - مطرز گردانيدن؛ منقش ساختن با طراز و نگار گردانيدن چيزی را: و ديباچهٔ آن را به القاب ما مطرز گردانيد. (کليله و دمنه). عصابهٔ عصيان به پيشانی باز بستند و شهری‌ که دارالاماره بود به دست فرو گرفتند و خطبه‌ و سکه به نام سلطان و... مطرز گردانيدند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 ص‌249). سکه و خطبه به نام همايون سلطان در شهور سنهٔ... مطرز گردانيدند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 ص‌339). چون مسلمانان حاضر آمدند امامت و خطابت به ذکر خلفاء راشدين و اميرالمؤمنين مطرز و موشح گردانيد. (جهانگشای جوينی). - مطرز گرديدن؛ زينت يافتن. نگارين‌ شدن‌:
[ مُ طَرْ رِ ] (اِخ) ابوعمرو مطرز، محمدبن عبدالواحدبن ابی‌هاشم. از ائمه لغت‌ و علماء نحو است. اصلا از مردم ابيورد خراسان بود از اين جهت او را در نسبت‌ «باوردی» نويسند چه ابيورد را «باورد» نيز مينامند. در دارالسلام بغداد مقام داشت. در کسب هنر شيخ ابوالعباس تغلب نحوی را ملازم بود و چندان مواظبت حضرت آن استاد را نمود که در ميان مردم به غلام تغلب معروف‌ گرديد از اينرو سمعانی وی را در ترجمهٔ غلام‌ تغلب از کتاب انساب ذکر کرده چون ابوعمرو در آغاز حال به حرفهٔ تطريز که نگار کردن‌ جامه است اشتغال داشت به لقب مطرز اشتهار يافت ولی پس از خوض در تحصيل علم قهراً از مزاولت آن عمل بازماند و از اين جهت‌ همواره درويش و نيازمند بود چنانکه قاضی‌ احمدبن خلکان گفته: «کان اشتغاله بالعلوم و اکتسابها قد منعه من اکتساب الرزق و التحصيل له فلم يزل مضيقا عليه». ولادتش به‌ سال 261 هـ .ق. اتفاق افتاد و بر اقتضاء استعداد در طلب فضل شد. فن اعراب و صناعت لغت و علم حديث را نيک متقن‌ ساخت بخصوص در احاطت لغت عرب به‌ جايی رسيد که همگنان از قصور خبرت، او را به کذب و جعل متهم ميداشتند. او راست: کتاب اليواقيت شرح کتاب فصيح. وفات وی‌ در 344 يا 345 در بغداد اتفاق افتاد. وی‌ مقابل صفهٔ پير بزرگوار معروف کرخی مدفون‌ است. (از نامهٔ دانشوران ج‌2 ص‌176 تا ص‌180). و رجوع به اعلام زرکلی ج‌7 ص‌132 و صاحب تغلب و ريحانهالادب ج‌2 ص‌418 شود.
[ مُ طَرْ رِ ] (اِخ) قاسم‌بن زکريابن‌ يحيی بغدادی مکنی به ابوبکر و معروف به‌ مطرز (220 -305 هـ . ق.) از حفاظ حديث و مردی ثقه و بسيار حديث بود. وی در بغداد درگذشته است. (از الاعلام زرکلی ج 6 ص‌10).
[ مُ طَرْ رِ ] (اِخ) محمدبن علی‌بن‌ محمد سلمی مکنی به ابوعبداللََّه مطرز. وی‌ مردی نحوی مقری و از اهل دمشق و اشعری‌ مذهب بود. او راست مقدمهٔ مطرزيه در نحو. (الاعلام زرکلی ج‌7 ص‌162).

کلمات هم‌قافیه با «مطرز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید