معنی مطال
6 بازدید
[ مِ ] (ع مص) با کسی معطل کردن. (زوزنی). درنگ و معطل کردن در ادای وام و حق کسی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). ماطله مماطله و مطالا؛ درنگی کرد او را و درنگی کرد در ادای وام و حق او. (ناظم الاطباء). درنگ کردن در دادن چيزی به کسی: معزول شد دو چيز جهان از دو چيز تو از علم تو جهالت و از جود تو مطال. ناصرخسرو. مکتوبات او را به مطال و وعدهٔ مطال۳ جواب مینبشتند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص270). و چون مدتی از موعد بگذشت و در وصول، تراخی تمام افتاد و دفع و مطال {P(1) -رسمالخطی است از «مطارده» [ مُ رَ دَ ]عربی در فارسی که غالباً به کسر «ر» تلفظ میشود. P}{P(2) -اين کلمه به معنی اول در منتهی الارب ذيل«مطر» به فتح اول مَطارَه و ذيل «طیر» به فتح و ضم اول [ مَ رَ / مُ رَ ] ضبط شده، ولی در اقرب الموارد و محيط المحيط در هر دو ريشه به همهٔ معانی به فتح اول و چهارم ضبط شده است. P}{P(3) -رجوع به مادهٔ بعد شود. P}&{$21051$}متجاوز حد اعتدال گشت. (جهانگشای جوينی). و رجوع به مادهٔ بعد شود.[ مُ ] (ع ص) نعت مفعولی از اطاله. طول داده شده. اطاله يافته. طولانی: مکتوبات او را به مطال۱ و وعدهٔ مطال جواب مینبشتند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص270).[ مَطْ طا ] (ع ص) مَطول. (منتهی الارب). ديردارندهٔ وام و دين و ديرکننده در وعدهٔ ادائی. (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مَطل و مِطال و مطول شود. || خود آهنساز. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). سازندهٔ خود آهن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مطال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر