معنی مضيق
7 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) جای تنگ. (غياث). مکان تنگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). جای تنگ. مکان تنگ. (ناظم الاطباء): برگشت به هزيمت و بدو رسيدند در مضيقی که ميگريخت بکشتندش. (تاريخ بيهقی چ اديب ص244). کار من بالا نمیگيرد در اين شيب بلا در مضيق حادثاتم بستهٔبند عنا.خاقانی. در مضيق حرب کسی افتد که در فسحت رای و عرصهٔ صلاح مجال تردد و مکنت تمکن نيابد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص197). خلف در مضيق آن حصار بیقرار شد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص244). در طی آن منازل و مراحل به مضيقی رسيدند که جمهوری عام از لشکر غور به حراست آن ثغر موکل بودند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص323). و آن مخاذيل را بهتدريج از آن مضيق دور ميکرد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی). || کار سخت. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). کار سخت و دشوار. ج، مضايق. (ناظم الاطباء): و کار سلطان در ميان آن قوم در حالت وصول او نيک تنگ درآمده بود و در مضيقی عظيم افتاده بود. (جهانگشای جوينی). هست سنت ره جماعت چون رفيق بیره و بیپا درافتی در مضيق. مولوی (مثنوی چ خاور ص360).[ مُ ضَیْ یَ ] (ع ص) تنگ کرده و تنگ گرفته بر کسی. (ناظم الاطباء).[ مَ ] (ع اِ) تنگه.۳ بغاز. بوغاز. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ ضَیْ یِ ] (ع ص) تنگکننده. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مضيق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «يق» برای سرودن شعر