معنی مضمون
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) مال مضمون؛ مال ضمانت شده و پذيرفتار گشته. (ناظم الاطباء): تا لوح آسمان چک ارزاق خلق شد تو خلق را به مردی مضمون آن چکی. سوزنی. رعايت رضای ايزد سبحانه و تعالی و تحری مرضات او در آن مضمون و مرعی بوده است. (سندبادنامه ص217). || آنچه در عهده گرفته شده باشد. متعهدشده: مبلغ اصل خراج به قم به مساحت ضيمری دو هزار هزار و نهصد درهم بوده از آن جمله المضمون تا آخر سنهٔ ثلث و خمسين و ثلثمائه هزار هزار و شصت و هفت هزار و ... درهم. (تاريخ قم ص132). - مضمونٌ به؛ اين اصطلاح فقهی است يعنی وجهالضمان. (فرهنگ علوم نقلی). - مضمونٌ عنه؛ عقد ضمان عبارت است از اينکه شخصی مالی را که بر ذمهٔ ديگری است به عهده بگيرد. متعهد را ضامن، طرف ديگر را مضمون له و شخص ثالث را مضمون عنه يا مديون اصلی ميگويند. (مادهٔ 684 قانون مدنی). - مضمونٌ له؛ يعنی کسی که به نفع او ضمانت شده است. (فرهنگ علوم نقلی). و رجوع به مضمون عنه شود. || (اِ) مقصود و اراده و مطلب و هر آنچه در چيزی محتوی باشد و شامل آن بود. (ناظم الاطباء). مدلول. مفهوم. مقتضی. مفاد. معنی. تفسير. تأويل. مقصود. منظور. مراد. {$21046$}(يادداشت به خط مرحوم دهخدا): بر همه خلق مضمون آن را ظاهر سازد تا فاش شود. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 314). رقعت بمن انداخت و مضمون آن باز راند. (تاريخ بيهقی). دمنه ... گفت شتربه را بينم و از مضمون ضمير او تنسمی کنم. (کليله و دمنه). برزويه را پيش خواند و اشارت کرد که مضمون اين کتاب را بر اسماع حاضران بايد گذرانيد. (کليله و دمنه). به هر بيت کز طبع شاعر برآيد مديح تو بادا در آن بيت مضمون.سوزنی. مضمون خطاب را به زجر و توبيخ از وی مستخلص کردند. (گلستان). تا آنچه مضمون خطاب ملک بود از عهدهٔ بعضی بيرون آمد. (گلستان). ملک را مضمون اشارت عابد معلوم گشت فرمود تا وجه کفاف وی معين دارند. (گلستان سعدی چ فروغی ص75). - مضموناللغتين؛ نزد بلغا آن است که کاتب يا شاعر کلامی آرد که متضمن دو لغت باشد، يعنی در دو زبان توان خواند. مثال: بهای خان داری با بها کن هواداری و نادانی رها کن. معنی فارسی ظاهر است اما معنی عربی اينکه «بها» نام شخصی است مضاف به سوی ياء متکلم. يعنی بهای من. «خانداری» يعنی خيانت کرد در سرای من «بابهاکن». يعنی بر در سرای من باش. «هوا داری» يعنی فرود آمد در سرای من و «نادانی» يعنی ندا کرد مرا «رها کن» يعنی پس سرای باش... و اميرخسرو دهلوی... اين را به ذیالرويتين مسمی ساخته و فرق ميان اين و ميان ذوالمعنيين غامض آن است که اين جا تمام ترکيب متضمن دو لغت است و آنجا تضمن دو لغت در يک لفظ است... (از کشاف اصطلاحات الفنون ج 1 ص896). - خلاصهٔ مضمون؛ نتيجهٔ مطلب و خلاصهٔ مطلب. (ناظم الاطباء). - مضمونتراش؛ کسی که مضمون جعل ميکند. (ناظم الاطباء). - مضمون سربسته؛ کلام سربسته و مغلق. (مجموعهٔ مترادفات ص289): نمیباشد چو خاموشی مرا سربسته مضمونی لب از گفتار هر کس بست با من همنفس باشد. تأثير (از مجموعهٔ مترادفات ص289). - مضمون کلام؛ عروض. معراض. (منتهی الارب). - مضمون گفتن؛ در تداول لغز (لغاز) خواندن. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مضمونگوی؛ لغزگوی. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مضمون مراسله؛ مطلب مراسله. (ناظم الاطباء). - مضموننگار؛ مضموننويس. کسی که مضمون را بعبارت خوش مينويسد. منشی. (ناظم الاطباء). || رجل مضموناليد؛ مرد دست در بغل و زير جامه گذاشته. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مرد بیدست و مردی که دست وی عليل باشد و در زير بغل يا در زير جامه گذارد آن را. (ناظم الاطباء). || نطفه که در پشت نران باشد. ج، مضامين. (منتهی الارب). نطفهای که در پشت نر باشد. (ناظم الاطباء). || بچهای که هنوز متولد نشده باشد. ج، مضامين. (ناظم الاطباء). || در ميان گرفته، مأخوذ از ضِمن. (غياث) (آنندراج). آنچه در ميان گيرند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مضمون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر