معنی مضموم
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) ضميمه شده و افزوده شده. پيوسته شده و بهم جمع شده. (ناظم الاطباء): و امروز که اين تصنيف ميکنم با اين شغل است و بريدی بر اين مضموم و از دوستان قديم من است. (تاريخ بيهقی چ اديب ص275). و ديگر کتاب هندوان بدان مضموم گردد. (کليله و دمنه). || اسمی که دارای ضمه باشد. (ناظم الاطباء). || حرفی با پيش. حرفی با حرکت ضمه. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مضموم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وم» برای سرودن شعر