معنی مضطری
6 بازدید
[ مُ طَ / مُ طَرْ ری ] (حامص) درماندگی و بيچارگی: دست رباب و سر يکی بسته به ده رسن گلو زير خزينهٔ شکم کاسهٔ سر ز مضطری. خاقانی (ديوان چ سجادی ص427). و رجوع به مضطر شود.
کلمات همقافیه با «مضطری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر