معنی مضجع
7 بازدید
[ مَ جَ ] (ع اِ) جای بر پهلو خوابيدن و خوابگاه. (منتهی الارب) (از ناظمالاطباء) (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط). خوابگاه. (آنندراج) (دهار) (ترجمان جرجانی). ج، مضاجع. (اقرب الموارد) (محيطالمحيط): روز، مضجع و مسکن بر گل مرغزار و شب مبيت و مقيل بر سنبل کوهسار. (سندبادنامه ص121). ظل ذلت نفسه خوش مضجع است مستعد آن صفا را مهجع است. مولوی. نه چون... گوسفندانم که مجمع و مضجع به يک جای دارند. (مرزباننامه ص174). || گور. (منتهی الارب). قبر و گور. ج، مضاجع. (ناظمالاطباء): او را در ديوره کشتند و مضجع۱ او آنجا است. (تاريخ بيهقی ص147). - نَوَّرَ اللََّه مضجعَه؛ خدا گور او را پرنور کند. و رجوع به مضاجع شود. || قتلگاه در جنگ، يا عام است. (منتهی الارب). قتلگاه. قتلگاه در جنگ. (ناظمالاطباء).
کلمات همقافیه با «مضجع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جع» برای سرودن شعر