معنی مضارع
7 بازدید
[ مُ رِ ] (ع ص) شريک و شبيه و مانند شونده. (غياث). شبيه و مانند. (ناظمالاطباء). مشابه. (اقرب الموارد). || (اصطلاح صرف عربی) فعلی که بر زمان حال يا آينده دلالت کند مانند: يعلم، تعلم، اعلم، نعلم. مضارع [ در زبان عرب ] فعلی است که دلالت بر زمان حال و آينده کند مانند «يضرب» و هرگاه سين يا سوف در اول آن آيد معنی آينده دهد و اگر لام مفتوحه درآيد معنی حال دهد مانند: «سيضرب. سوف يضرب. ليضرب» و دارای چهارده صيغه است شش مغايب و شش مخاطب و دو حکايت نفس متکلم. فعل مضارع را از فعل ماضی گيرند به زيادتی يکی از حروف اتين۲ که در اولش درآوردند و آخرش را مضموم گردانند. (فرهنگ علوم نقلی تأليف سجادی ص504). مضارع اسم فاعل است از مضارعه که بمعنی مشابهت باشد و صيغهٔ مضارع را از آن مضارع گويند که مشابهت دارد به اسم فاعل در حرکات و سکنات و عدد حروف و صفت نکره چون: رجل يضرب و ضارب و دخول لام ابتدا چون ان زيداً ليضرب و لضارب و مشابهت دارد به اسم جنس در عموم و خصوص يعنی چنانچه اسم جنس اطلاق کرده ميشود و مشترک میباشد در ميان افراد و مخصص میباشد به لام عهد چون الرجل همچنين مضارع مشترک میباشد ميان حال و استقبال و مخصص میباشد به سين و سوف و لام مفتوح و وجه اشتقاق مضارعت بمعنی مشابهت از ضرع آن است که گويا اسم فاعل و مضارع از زمانه که بمنزلهٔ ضرع و احد است شير میخورند پس هر دو اخوين رضاعی شدند. وجه ديگر آنکه چون مضارعت در حقيقت مأخوذ است از ضرع که بالفتح بمعنی پستان گاو و گوسفند است پس مضارع بمعنی {P(1) -اين کلمه در فارسی گاهی به تخفيف «ر» آيد، چنانکه در اين قصيده با بهار و کبار و پرگار... قافيه شده است، و ناظم الاطباء هم آن را بدون تشديد آورده و زيان و گزند و ضرر و زيانها و مضرتها معنی کرده است. P}{P(2) -يعنی «ا» و «ت» و «ی» و «ن». P}{$21034$}بچهای باشد که با بچهٔ ديگر از پستان حيوان واحد شير خورد و گويا معنی حال و استقبال، دو بچهاند که از لفظ واحد که بمنزلهٔ پستان است با هم شير ميخورند ای به وجود میآيند. (غياث) (آنندراج) (از ناظمالاطباء). || (در دستور زبان فارسی) فعل مضارع از ماده (بن) مضارع به اضافهٔ ضمائر «م»، «ی»، «د»، «يم»، «يد»، «ند» ماقبل مفتوح ساخته میشود. اين قاعده در همهٔ افعال قياسی و سماعی جاری است. چنانکه بن مضارع از رفتن «رو» است پس فعل مضارع آن روم، روی، رود، رويم، رويد، روند، و از زدن «زن» است که زنم، زنی، زند، زنيم، زنيد، زنند شود و از خوردن «خور» ميشود که خورم و خوری و خورد و خوريم و خوريد و خورند ساخته میشود. گاهی اول مضارع «می» درآوردند (اخباری) میروم، ميروی، ميرود، ميرويم، ميرويد، ميروند. و گاهی «بـ MMM به» درآورند (التزامی) بروم، بروی، برود، برويم، برويد، بروند. چنانکه اشاره شد مضارع بر دو قسم است اخباری و التزامی. - مضارع اخباری؛ فعلی است که کار را در زمان حال يا آينده و گاهی در گذشته و نيز هر سه زمان به نحو خبر و قطع بيان کند: خورم، خوری، خوريم، خوريد، يا میخورم، میخوری، میخوريم، میخوريد. و چون همی بجای «می»آيد ظهور معنی حال بيشتر است۱: همی خورم، همی روم، همی کنم. - مضارع التزامی؛ فعلی است که کار را در آينده به طريق شک و ترديد و خواهش و مانند اينها بيان کند: بروم، بروی... بخورم، بيابم. و رجوع به مستقبل شود. || (اصطلاح عروض) نام بحری از بحور شعر. (از اقرب الموارد). نام بحری است از بحور اشعار و آن بحر را از آن مضارع ناميدند که مضارع بمعنی مشابه است و اين بحر نيز به بحر منسرح مشابه است و در آن جزو دوم هر يکی از اين دو بحر مشتمل است بروتد مفروق و بعضی نوشتهاند که اين مشابه است به بحر هزج در اين معنی که در ارکان اين هر دو بحر اوتاد مقدمند بر اسباب. (غياث) (آنندراج). بحری است که اصل آن چهار بار «مفاعلين فاعلاتن» است وليکن اصل سالم آن مطبوع و خوشآيند نيست، بيشتر غير سالم و مزاحف آن معمول است. يکی از بحور غيرسالم مضارع که در فارسی بسيار متداول است مضارع مثمن اخرب است و تقطيع آن چهار بار مفعول فاعلاتن میباشد مانند: دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا. حافظ. و ديگر مضارع مکفوف مقصور يا محذوف که تقطيع آن چهار بار مفاعيل فاعلات (يا فاعلن) است: بهار است و خاک خشک دهد سبزهٔ تَرا جوانی جهان پير همی گيرد از سرا. (از بديع همائی). نام بحری است که اجزاء آن از اصل مفاعيلن فاعلاتن چهار بار مفاعيل فاعلات آيد و زحاف اين بحر يازده است: کف و خرم و حرب و قصر و حذف و سلخ و طمس و قبض و بتر و اسباغ و مراقبت... (از المعجم چ 1 ص110 و 111): بر بحر مضارع است شعرش طق طاق تتن، تتن تتاطق.ناصرخسرو. نام دايرهها و نام اين هفده بحر چون هزج و رجز و رمل و هزج مکفوف و هزج اخرب و... مضارع و مضارع اخرب. (قابوسنامه چ بنگاه ترجمه و نشر کتاب ص190).
کلمات همقافیه با «مضارع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رع» برای سرودن شعر