معنی مصمم
19 بازدید
[ مُ صَمْ مِ ] (ع ص) تصميمگيرنده. رجوع به مصمَّم شود۱.[ مُ صَمْ مَ ] (ع ص) رجل مصمم؛ مرد درستعزيمت درستکار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظمالاطباء). دارای ثبات و استواری در کار: اگر رای تو بر اين کار مقرر است و عزيمت در امضای آن مصمم، باری نيک برحذر بايد بود. (کليله و دمنه). سلطان بعد از استخارات عزيمت بر آن غزو مصمم کرد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص408). عزم تأديب و تعريک ايشان مصمم کرد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص322). عزم غزوهٔ بهاطيه مصمم کرد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص285). عزم غزو کفار مصمم کرد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص34). عزيمت بر قصد سجستان و حسم مادهٔ خلف مصمم گردانيد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص249). مرا پایبست است خاقانی ايدر چرا عزم رفتن مصمم ندارم؟خاقانی. نه خاقانيم گر همی عزم تحويل مصمم از اين کلبهٔ غم ندارم.خاقانی. - مصمم شدن؛ عازم شدن. (ناظمالاطباء). عزيمت درست کردن. - || ثبات ورزيدن در کار. (ناظمالاطباء). - مصمم شدن چيزی؛ قطعی و استوار شدن قصد و نيت. تحقق و انجام گرفتن آن چيز: بامدادان که عزم سفر مصمم شد گفته بودندنش که فلان سعدی است. (گلستان). - عزيمت مصمم گردانيدن؛ آماده شدن. مصمم شدن. تصميم گرفتن: مرغان... عزيمت بر توختن کين مصمم گردانيدند. (کليله و دمنه). - مصمم گشتن؛ عزيمت درست کردن: به ضرورت عزيمت مصمم گشت بر آن که علمای هر صنف را بينم. (کليله و دمنه). || (اصطلاح نجوم) صميم. (يادداشت مؤلف). - کوکب مصمم؛ کوکب صميم، ستارهای که ميان آفتاب و آن، فاصله شانزده دقيقه يا کمتر باشد. (از مفاتيحالعلوم) (يادداشت مؤلف). و رجوع به صميم شود.
کلمات همقافیه با «مصمم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مم» برای سرودن شعر