معنی مصقول
7 بازدید
[ مَ ] (ع ص) زدوده. (منتهی الارب). صيقلشده و جلادادهشده. (ناظمالاطباء). روشن و صاف کردهشده. (آنندراج) (غياث). فروغداده. (تفليسی). افروخته. صيقلزده. صيقلیشده. روشنکرده. صيقلی. روشن. صيقلیکرده. جلاداده. زنگزدوده. (يادداشت مؤلف): گفت من آئينهام مصقول دست ترک و هندو در من آن بيند که هست.مولوی. دل از جواهر مهرت چو صيقلی دارد بود ز زنگ حوادث هرآينه مصقول. حافظ (چ قزوينی ص208). {P(1) -در تداول عامه مَصْقَل است. P}&{$21019$}- مصقول کردن؛ صيقل دادن. زدودن. صيقلی کردن. صاف و روشن ساختن. زنگ زدودن. - مصقول گشتن؛ صاف و روشن شدن. صافی شدن و جلا يافتن. براق و مشعشع شدن. || شمشير فروغداده. (دهار). شمشير روشنکرده. (مهذبالاسماء). || پارچهٔ نازک و لطيف که از آن جامهٔ تابستانی کنند. (يادداشت مؤلف): الحر فی الحرير و الاقطان و البرد فی المصقول و الکتان. ابن سينا (ارجوزه). - مصقولپوش؛ که جامهٔ نازک و روشن و لطيف بر تن دارد. - || سرخپوش: از آتش به خنجر برافکند جوش ز خون دشت و کُه کرد مصقولپوش.اسدی. || سرخ: صبح آمد و علامت مصقول۱ برکشيد وز آسمان شمامهٔ کافور بردميد... خورشيد با سهيل عروسی کند همی کز بامداد کلهٔ مصقول۲ برکشيد.کسائی. چون چادر مصقول گشته صحرا چون حلهٔ منقوش گشته بستان.فرخی. به خون مصقول کن رنگ رخانم سياهی را بشوی از ديدگانم. (ويس و رامين). || توسعاً، پارچهٔ سرخ: ز دريا چو خورشيد برزد درفش چو مصقول گشت آن هوای بنفش.فردوسی. سواران ز خون لالهکردار چنگ پياده چو مصقول دامن به رنگ.اسدی.
کلمات همقافیه با «مصقول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر