معنی مصفی
5 بازدید
[ مِ فا ] (ع اِ) مصفاه. صافی. پالاون. راووق. پالونه و ترشیپالا. ج، مصافی. (ناظمالاطباء).[ مُ صَفْ فا ] (ع ص) صافشده. صافکردهشده. (ناظمالاطباء). مصفا. پالوده. ويژهکرده. بیغشکرده. ناب و روشنکردهشده. (آنندراج). تصفيهشده. پاکشده. صافشده: همه را بکوبند و بپزند و به روغن گاو چرب کنند و به انگبين مصفی بسرشند. (ذخيرهٔ خوارزمشاهی). - عسل مصفی؛ شهد ناب. انگبين مومبرکرده. (يادداشت مؤلف):{/B مَثَلُ اَلْجَنَّهِ اَلَّتِي وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ فِيهََا أَنْهََارٌ مِنْ مََاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهََارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهََارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّهٍ لِلشََّارِبِينَ وَ أَنْهََارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی وَ لَهُمْ فِيهََا مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرََاتِ وَ مَغْفِرَهٌ مِنْ رَبِّهِمْ ... 1-3947:15/}(قرآن 47/15). || مبرا. پاکيزه: منم بر زبان و دل خويش ايمن ز زلت مصفی ز شبهت مطهر.عمعق بخاری. || شراب پالوده. (دهار). می پالوده. || مرغ ازخايهبشده. (مهذبالاسماء): اصفت الدجاجه؛ منقطع گرديد بيضههای آن. (از منتهی الارب).[ مُ صَفْ فی ] (ع ص) آنکه صاف میکند. (ناظمالاطباء).
کلمات همقافیه با «مصفی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر