معنی مصرع
5 بازدید
[ مَ رَ ] (ع مص) افکندن بر زمين. (منتهی الارب) (آنندراج). صرع. (ناظمالاطباء). افکندن. رجوع به صرع شود.[ مَ رَ ] (ع اِ) جای افکندن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظمالاطباء). || کُشتیجای. (منتهی الارب) (آنندراج). جای کشتی. (ناظمالاطباء). کشتیگاه. ج، مصارع. (دهار) (مهذبالاسماء) (السامی فی الاسامی). || کنايه از قتلگاه يا محل وفات کسی: و اذکرن مصرع الحسين و زيد و قتيلاً بجانب المهراس. (از تاريخ بيهقی چ اديب ص192). الامام الطاهر القادر باللََّه کرم اللََّه مضجعه و نور مصرعه اليه. (تاريخ بيهقی چ اديب ص301).[ مُ صَرْ رِ ] (ع ص) آنکه به سختی بر زمين میافکند. (ناظمالاطباء).[ مِ رَ ] (ع اِ) نيمهٔ در. (منتهی الارب). يک تخته از دو تختهٔ در. (ناظمالاطباء). مصراع. لت در. يک لخت از در دولختی. لنگهٔ در. || (اصطلاح عروض) نيمهای از دو نيمهٔ بيت که در حرکات و سواکن به هم نزديک باشند. نيمهٔ شعر. (منتهی الارب). يک نيمه از شعر. (ناظمالاطباء). مصرع به معنی مصراع، لنگهای از يک بيت شعر ظاهراً در عربی نيامده است. (از يادداشت مؤلف): کوچهٔ مصرع ز غوغای جنونم پر تهی است خويش را ديوانهٔ طفلان معنی ميکنم. محمداسحاق شوکت (از آنندراج). - مصرعِ آمده؛ مصرع برجسته. مصرع تند. مصرع تيز. مصرع خوبی که بی فکر و رويت به هم رسد. (آنندراج): مصرع آمدهای چون قد خود موزونی سرو عاشق سخنی تازه غزلخوان شدهای. مير محمدافضل ثابت (از آنندراج). و رجوع به مصرع برجسته شود. - مصرع برجسته؛ مصرع آمده. مصرع تند. مصرع تيز. مصرع خوبی که بی فکر و رويت به هم رسد. (آنندراج): ديوان پر از مصرع برجستهٔ شوخی آن ترکش پرتير بدان قامت موزون. ميرزا طاهر وحيد (از آنندراج). و رجوع به مصرع آمده شود. - مصرعپرکن؛ لفظ زايدی که در معنی دخل نداشته باشد و به اصطلاح ارباب معنی آن را حشو متوسط میگويند. (آنندراج): مزن گل بر سر ای شيرينشمايل که مصرعپرکن آن قامت نخواهد. محسن تأثير. و رجوع به حشو شود. - || به اصطلاح ميرزايان دفتر، آن است که چون محرر چيزی از کاغذ درربايد جايش را به قاعدهٔ محرری پر کند تا راز برملا نيفتد. (آنندراج). - مصرع پيچان؛ مصرع پيچيده. مصرع که بی فکر و بی تأمل نتوان گفت. (آنندراج). مقابل مصرع آمده و مصرع برجسته: مصرع پيچانم از من اهل دانش بگذريد عقده از دل واشود گر پی به مضمونم بريد. رضی دانش (از آنندراج). - مصرع پيچيده؛ مصرع پيچان. مصرع که بی فکر و بی تأمل نتوان گفت. (آنندراج). مقابل مصرع آمده: هر کسی بيرون نمیآرد سری از زلف او {P(1) .ehthcoroM - P}&{$21009$}شانه داند معنی اين مصرع پيچيده را. سليم (از آنندراج). و رجوع به مصرع پيچان شود. - مصرع تند؛ مصرع برجسته. (آنندراج). مصرع آمده. رجوع به ترکيب مصرع برجسته و مصرع آمده شود. - مصرع تنگ؛ مصرع کوتاه. (آنندراج). که عرصهٔ عرض کلمات بسيار ندارد: دهم در يکی مصرع تنگ جا در و خلعت و باغ و اسب و سرا. ظهوری (از آنندراج). - مصرع تيز؛ مصرع ريخته. مصرع برجسته. (آنندراج). رجوع به مصرع برجسته شود. - مصرع ريخته؛ مصرع تيز و مصرع برجسته. (از آنندراج). رجوع به مصرع برجسته شود. - دومصرع؛ بيت. بيتی از شعر. (يادداشت مؤلف): در سخن به دومصرع چنان لطيف ببندم که شايد اهل معانی که ورد خود کند اين را. سعدی.[ مُ صَرْ رَ ] (ع ص) بر زمين افکنده. (ناظمالاطباء). || (اصطلاح بديع) بيتی را گويند که در هر دو مصراع قافيت نگاه داشته آيد. (حدائق السحر فی دقايق الشعر). بيتی باشد که عروض و ضرب آن در وزن و حروف قافيت متفقند. (از المعجم فی معايير اشعار العجم). مصرع بيتی است که قافيهٔ هر دو مصراع در حروف و حرکات يکی باشند مانند مطلع قصيده و غزل و هر بيت مثنوی. (از يادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «مصرع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رع» برای سرودن شعر