معنی مصحف
7 بازدید
[ مُ / مَ / مِ حَ ] (ع اِ) نامههای فراهمآوردهشده. (ناظم الاطباء). || کراسه. ج، مصاحف. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). کراسه. (دهار) (زمخشری). رجوع به کراسه شود. || چيزی که در او صحيفهها و رسالهها جمع شود. (از غياث) (از آنندراج). مجموعهٔ اوراقی که در يک جلد جای دهند. جلد. مجلد: اين کتاب را [ يعنی قرآن را ] بياوردند از بغداد چهل مصحف بود. (ترجمهٔ تفسير طبری ج1 ص5). || کتاب. کتاب آسمانی. || (اِخ) قرآن مجيد. (ناظم الاطباء): همه بزرگان حال از منجمان پرسند خدايگان زمانه ز مصحف و قرآن.فرخی. چندين از زهاد و پارسايان بر مصلی نماز {P(1).ednoR - P}{$20998$}نشسته و مصحفها در کنار بکشته بودند. (تاريخ بيهقی چ اديب ص471). اگر قرآن به قول اين گروه قديم است و خدای يکی است پس قرآن با خدای دو بوند نه يکی، و چون قرآن اين آيتهای مفصل مقروء مکتوب است پس بهری از خدایتعالی اندر مصحف است. (جامعالحکمتين ص222). تأويل باللََّه نمودی تو را رهبرت ار مصحف کوفيستی.ناصرخسرو. عثمان رضیاللََّهعنه در خانه نشسته بود و مصحف در پيش نهاده قرآن میخواند. (مجمل التواريخ و القصص). چو تو در مصحف از هوا نگری نقش قرآن تو را کند در بند.سنائی. مظلوم چون به خانهٔ زنديق مصحفم محروم چون ز چشمهٔ حيوان سکندرم. جمالالدين عبدالرزاق. شريف معنی وحی است اگرنه در صورت به خط و جلد ز يک نسبتند مصحف و زند. اثيرالدين اخسيکتی. خاک درگاهش به عرض مصحف است جای سوگند کيان در شرق و غرب.خاقانی. کعبهٔ ما طرف خم، زمزم ما درد خام مصحف ما خط جام، سبحهٔ ما نام صبح. خاقانی. بوسه بر سنگ سياه و مصحف روشن دهم گرچه چون کوثر همه تن لب شود اجزای من. خاقانی. آتش ز من بنهفت دم کز زندخوانم ديد کم مصحف ز من بگريخت هم کز اهل ايمان نيستم. خاقانی. سوگند میخورد که نبوسد بجز دو جای يا مصحف معظم يا سنگ کعبه را.خاقانی. مصحف و شمشير بينداخته جام و صراحی عوضش ساخته.نظامی. هرگز نديد هيچکس از مصحف جمال سرسبزتر ز خط سياه تو آيتی.عطار. سالها گويد خدا آن نانخواه همچو خر مصحف کشد ازبهر کاه.مولوی. شبی در خدمت پدر نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته و مصحف عزيز در کنار گرفته. (گلستان). شاهدی در ميان کوران است مصحفی در سرای زنديقان.(گلستان). از حقيقت به دست کوری چند مصحفی ماند و کهنه گوری چند.اوحدی۱. خط خوبان غنيم عاشق پرآرزو گردد که يارب کرد نفرينش که مصحف خصم او گردد. محسن تأثير (از آنندراج). - امثال: -مثل مصحف در خانهٔ زنديق. (امثال و حکم دهخدا). -نامهٔ مانی کجا چون مصحف قرآن بود؟ معزی. - مصحف امام؛ نام قرآن و مصحفی است که به نام عثمان معروف است و متداول به نام مصحف ياد کرده شود، و آن به خط عثمان نيست و به غلط گمان بردهاند که به خط عثمان بوده است بلکه به خط زيدبن ثابت نوشته شده بود، و برخی گفتهاند اظهر آن است که مقصود از مصحف امام هر قرآنی است که طابقالنعلبالنعل از روی آن نوشته و تدوين شود و مشابه با قرآنی باشد که عثمان برای شخص خود در مدينه تهيه و فراهم آورده بود و مانند آن قرآن چند قرآن ديگر فراهم آورده به مکه و شام و کوفه و بصره فرستاد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). - مصحف بغلی؛ قرآن کوچک جيبی. (ناظم الاطباء). قرآنی که اوراق کوتاه داشته باشد، چنانچه در بغل نگاه توان داشت. (آنندراج): عزيز دار دل پارهپارهٔ ما را که شمع را پر پروانه مصحف بغلی است. صائب (از آنندراج). - مصحف خوردن؛ کنايه از قسم به مصحف خوردن، مثل قرآن فروخوردن. (آنندراج): عارضش را زخم کردی باز منکر میشوی جای دندان است پيدا مدعی مصحف مخور. محمدسعيد اشرف (از آنندراج). - مصحف سپيد گشتن (شدن)؛ نشان قيامت است. (از آنندراج): بر خط زدی تراش جهان در ندامت است مصحف سپيد گشت نشان قيامت است. ؟ (از آنندراج). - مصحف سجاوندی؛ مصحفی که آيات او را موافق سجاوندی که نام کتابی است در علم قرائت به شنگرف و آب طلا نوشته باشند و اين کنايه از مزين و مکلف است. (آنندراج). - مصحف گردون؛ فلک. آسمان: از مصحف گردون ار پنج آيت زر کم شد آمد پر طاووسش ديدار به صبح اندر. خاقانی. - مصحف مُذَهَّب؛ قرآن مذهّب يعنی مطلا. (از آنندراج): دين باخت هرکه دولت دنيا بر او فزود مصحف ز بيم دزد مذهّب نکردهام. مير محمدعلی رايج (از آنندراج). - مصحف نوشتن؛ قرآن نوشتن: اغلب و اکثر قوت او از اجرت کتابت قرآن بود، پيوسته مصحف نوشتی. (لبابالالباب چ نفيسی ص43). - مصحف ياقوت؛ قرآن به خط ياقوت. (ناظم الاطباء). کنايه از مصحف به خط ياقوت که نام خوشنويس قرن هفتم هجری است. (از آنندراج): لبش نوشته حديثی به خط ريحانی که من به مصحف ياقوت هم سخن دارم. حکيمالملک شهرت (از آنندراج).[ مُ صَحْ حَ ] (ع ص) خطاشده در نبشته. (ناظم الاطباء). کلمه که خطا نوشته شده است. || کلمهای که خطا خوانده شده. لفظی که به تغيير نقطه لفظ ديگر خوانده شود، چون عيد و عبد، و توشه و بوسه، و جز آن. (ناظم الاطباء) (آنندراج). کلمهای را نامند که در آن تصحيف واقع شده باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). شکسته. تصحيفشده. کلمهای که حرف يا حروفی از آن با تغيير نقطه دگرگون شده باشد. سخن از جای بگرديده. از جای بگرديده به نقطه. (يادداشت مؤلف): گردون مگر مصحف نامش شنيده بود کابشر نوشت نامش بر تاج مشتری.خاقانی. ابليسوار پير و جوانند از آنکه کرد ابليس هم به پير مصحف خطابشان.خاقانی. عيد آمد و من مصحف عيد اين نقد بسختهام به ميزان.خاقانی. - مصحف انس؛ کنايه از آتش است: انسيان را هم از مصحف انس روضهٔ انس و جان کنيد امروز.خاقانی. || (اصطلاح بديع) نظم يا نثری است که چون نقطهها يا حرکات آن را عوض کنند ثنا و آفرين، هجو و نفرين شود. (از نفائسالفنون ص46). صنعتی است که شاعر در آن، صورت کلمه را حفظ کند ولی نقطهٔ آن را بگرداند و در نتيجه نفرين ثنا و آفرين شود. مصحف بر دو گونه است: مضطرب، منتظم؛ در مصحف مضطرب، حروف درهم پيوسته بود و به جهد و فکرت مقاطع و مفاصل کلمات را پيدا بايد آورد تا تصحيف حاصل آيد. مثال در تصحيف قسورهبن محمدبن شير گفته است: فی تنور هيثم جمدٌ. مثال از نثر پارسی: برو بشری ديگر کهتر تست. اين همه را مقاطع و مفاصل کلمات پيدا بايد آورد. اما مصحف منتظم آن است که هر کلمه را علیحده به تصحيف بتوان خواندن و مقاطع و مفاصل کلمات در تصحيف معين و مبين باشد و در استخراج آن به جهد حاجت نبود. مثال از تازی: انت الحبيب المحبب. ديگر: انت سِرُّ البَأْس. ديگر پارسی: ما در ميان دولت تو میزييم. ديگر: آن کوز مغز بدست از نخشب صد تير بربست. ديگر قطعه: خواجه بلعز من ای با شرف و عز کبر در کوی تو و خانهش بر در. ديگر: من کوز تو را بيارم ای خواجه بنير {P(1) -به سنائی نيز نسبت دادهاند. P}&{$20999$}تو نيز زبهر من يزی بر سر گير. مثال ديگر: ندارم به تو جز به نيکی گمانی که ما را تو از جملهٔ دوستانی يقينم که امروز تو کبر کويی بترسم که تو هم بر اين سان بمانی اگر تيزتر بست من بیگناهم نکردم من ای خواجه پاليزبانی ستورم تو را گر روی تا بخانه برنجت پزيم ار کنی ميهمانی بزن تير چون کبر بينی به کويت وگرنه بدين کار همداستانی. هيچ بيت از اين قطعه از يک تصحيف يا دو خالی نيست هرچند که ابيات در نفس خويش لطفی ندارد اما مثال را تمام است. (حدائقالسحر صص67 -69). || در علم حديث آن است که در سند يا متن او تصحيف واقع شده باشد. در اصطلاح رجال و درايه حديثی است که نام بعضی از روات مسند و يا الفاظ متن حديث را به مشابهات تغيير داده باشند.[ مُ صَحْ حِ ] (ع ص) از جای گردانندهٔ سخن. بگرداننده به نقطه. تصحيفکننده. آنکه تصحيف کند کلمهای را يعنی نقطهٔ حرف يا حروفی از آن را تغيير دهد. (از يادداشت مؤلف). || آنکه کلمهای را غلط تلفظ کند. (از يادداشت مؤلف). || آنکه کلمهای را غلط ضبط کند. (يادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «مصحف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حف» برای سرودن شعر