معنی مصح
3 بازدید
[ مُ صِحح ] (ع ص) صاحب اهل و مواشی تندرست. (ناظم الاطباء).[ مَ ] (ع مص) رفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سپری شدن چيزی. || تراويدن تری از چيزی. || بردن و ربودن چيزی را. || برگرديدن رنگ شکوفهٔ گياه. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مصوح. || کوتاه شدن سايه. || کهنه شدن جامه. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مصوح. || کهنه شدن خانه. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || منقرض شدن خانه و سپری شدن اثر آن. (ناظم الاطباء). || کهنه شدن يا به کهنگی نزديک شدن کتاب. (از اقرب الموارد). || سپری گرديدن شير شتر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || کمرنگ گرديدن سايه. (ناظم الاطباء). || استوار شدن بيخ مويهای گرداگرد سم اسب پس از افتادن و از شقاق و ترکيدن مأمون گشتن آن. || به گردانيدن بيمار را. گويند: مصح اللََّه مرضک؛ به گرداند خدای بيماری تو را. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مَ صَ ] (ع مص) تنک گرديدن سايه. || کم شدن سايه. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «مصح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صح» برای سرودن شعر