معنی مصباح
8 بازدید
[ مِ ] (ع اِ) چراغ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (دهار) (ترجمانالقرآن جرجانی ص89) (مهذبالاسماء) (از آنندراج) (غياث). سراج. لنتر. چراغ افروخته. ج، مصابيح. (دستور اللغه): چو روز بود مرا آفتاب من بودی چو شب درآمد دايم تو بوديَم مصباح. مسعودسعد. زده خيمهای ديدم اندر صحاری درخشان چو در دير مصباح ثاقب. (منسوب به حسن متکلم، از معزی يا برهانی). مصباح امم امام احمد مفتاح همم همام اکرم.خاقانی. هرچه جز نورالسموات از خدايی عزل کن گر تو را مشکات دل روشن شد از مصباح لا. خاقانی. ای گوهر کمالت مصباح جان آدم خورشيد امر پخته در ششهزار سالش. خاقانی. نهماهه ره بريده مهی نو به ره در است کآيد چو ماه چارده مصباح هفت و چار. خاقانی. نور مصباح است داد ذوالجلال صنعت خلق است آن شيشه وْ سفال.مولوی. اين خردها چون مصابيح انور است بيست مصباح از يکی روشنتر است. مولوی. || نوک فتيلهٔ چراغ. (يادداشت مؤلف). || مشعل. (يادداشت مؤلف). || ستاره. (دهار) (دستوراللغهٔ اديب نطنزی). || کاسهٔ بزرگ که صبوح کنند با آن. ج، مصابيح. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). پيالهای که در آن صبوحی خورند. (غياث). || (ص) مادهشتری که تا آفتاب بلند نشود از خوابگاه برای چريدن برنخيزد. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آن شتر که چرا نکند تا روز دور برآيد. (مهذب الاسماء). || سنان پهنا. (منتهی الارب) (آنندراج). سنان پهن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مصباح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر