معنی مصادف
5 بازدید
[ مُ دِ ] (ع ص) آنکه میيابد کسی را و ملاقات میکند. (ناظم الاطباء). يابنده و بيننده. (آنندراج) (منتهی الارب). روبروشونده. برخوردکننده. راستآينده با کسی در راهی. - مصادف شدن؛ ديدار کردن. به هم رسيدن. برخورد کردن. روبرو شدن. با هم ملاقات و ديدار کردن. (از ناظم الاطباء). دچار خوردن. - || ناگهان يافتن. (ناظم الاطباء). - || تصادف کردن. مصادف آمدن. برخورد کردن. برخوردن. تلاقی کردن در زمان واحد، چنانکه مصادف شدن عيد فطر با جمعه، يا عيد قربان با جمعه و نوروز. (از يادداشت مؤلف). || دچارشده و مقابلگشته. || بههمرسيده. || بههمبرخورده. || يافتگرديده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مصادف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دف» برای سرودن شعر