معنی مصاحب
8 بازدید
[ مُ حِ ] (ع ص) مصاحبتکننده. يار و رفيق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). يار. همدم. دوست. همصحبت و همنشين و همدم و ملازم. (ناظم الاطباء). همنشين. همراه. همصحبت. معاشر. همکت. نديم. (يادداشت مؤلف): پسر برادرش ياقوتی و قتلمشبن اسرائيل پسرعمش هر دو مصاحب و ملازم او بودند. (سلجوقنامهٔ ظهيری ص18). نخست موعظت پير میفروش اين است که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد.حافظ. مصاحب و نايب و کارساز ابوالحسن ابوعلیبن نصربن سالم بوده است. (ترجمهٔ تاريخ قم ص221). مسنوت؛ مصاحبی که بیسبب خشم گيرد بر تو. شعير؛ يار و مصاحب. (منتهی الارب). - مصاحب شدن؛ همنشين شدن و همصحبت گرديدن. (ناظم الاطباء). || رام بعد از صعوبت و سرکشی. (منتهی الارب) (آنندراج). رام پس از سختی و سرکشی. (ناظم الاطباء).[ مُ حِ ] (اِخ) نائينی. از شاعران قرن يازدهم هجری و اصل وی از قصبهٔ نائين بوده ولی در اصفهان میزيسته. در برخی از علوم، خاصه علم رمالی متبحر بوده و طبعش به مطايبه رغبتی کامل داشته با آنکه زياده از هفتاد سال عمر داشته به هزليات میپرداخته است به مضمون الهزل فی الکلام کالملح فی الطعام. اينک چند بيتی از يک مطايبهٔ او: به کوچهای گذرم بود چون نسيم سحر فتاده در ره من عکس ماهی از منظر ز اضطراب سراسيمه هر طرف ديدم چو آفتاب نمودار شد يکی دختر به گوشهای بنشستم دو چشم خونپالا گهی ستون زنخ دست و گه به زانو سر... خموش باش مصاحب که در ديار هوس از اين مطايبه شد کام مرد و زن چو شکر حکيم سوزنی از گفته منفعل گردد اگر کند به سمرقند اين قصيده گذر. (از مجمعالفصحاء چ مصفا ج2 بخش 1 ص70 و 71). و رجوع به آتشکدهٔ آذر ص201 و فرهنگ سخنوران شود.
کلمات همقافیه با «مصاحب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حب» برای سرودن شعر