معنی مصاب
5 بازدید
[ مَ صابب ] (ع اِ) جِ مصب، موضع ريختن آب. (يادداشت مؤلف). محل. مورد. موضع: او به قلت عقل... و اسراف اموال نه در مصاب استحقاق و منع در مواضع اطلاق. (تاريخ جهانگشای جوينی). هر سال حملی... به کعبهٔ معظم... فرستادی تا بر اشراف حرمين و فقرا و مستحقين صرف کردی و به مصاب استحقاق و مظان استيجاب رسانيدی. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص47). || صوب. (يادداشت مؤلف). سوی.[ مُ ] (ع مص) اصابت. (از اقرب الموارد). مصابه. (تاج المصادر بيهقی). رجوع به اصابت شود.[ مُ ] (ع ص) مصيبترسيده و دلشکسته و غمناک و آزرده و شوريده. (ناظم الاطباء). مصيبتزده و رنجرسيدهشده. (غياث) (آنندراج). بلا و شدت رسيده. (از اقرب الموارد). رنجديده. آفترسيده، و در حديث است: من عزی مصاباً فله اجره. عزادار. به مرگ عزيزی يا به فاجعهای بزرگ گرفتارآمده. کسی يا چيزی سخت عظيم و عزيز از دست داده. (از يادداشت مؤلف): باغ معشوقه بد و عاشق او بود سحاب خفته معشوقه و عاشق شده مهجور و مصاب. منوچهری. خجسته بادت و فرخنده جشن نوروزی موافقانْت مصيب و مخالفانْت مصاب. امير معزی. بهر ولیّ تو ساخت وز پی خصم تو کرد صبح لباس عروس شام پلاس مصاب. خاقانی. بود که روز اذا الشمس کورت بينام بنات نعش فلک را بريدهموی و مصاب. خاقانی. - مصاب شدن؛ مصيبتزده شدن. عزادار گرديدن. به مصيبت گرفتار شدن: از حبس اين خديو خليفه دريغ خورد وز قتل آن امام پيمبر مصاب شد.خاقانی. || بدحال و تباه. (از حاشيهٔ مثنوی): گفت او بفروخت استر را شتاب ليک فردايش غلام آيد مصاب۱.مولوی. || هلاکشده. (يادداشت مؤلف). || رویداده و واقعشده. || درکشده و رسيده. || دارا و متصرف. || تير بهنشانهرسيده. (ناظم الاطباء). || صواب. اصابتيافته. درست. صوابداشتهشده: رأی مصاب. (يادداشت مؤلف). || ديوانه. خل. خلوضع. (از اقرب الموارد). جنزده. ديوانه. (يادداشت مؤلف). مرد دلبشده. (مهذب الاسماء): بیشرم چون مخنث و بیعافيت چو مست بینفس همچو کودک و بیعقل چون مصاب. مسعودسعد. || (اِ) نيشکر. (مهذبالاسماء). قصبالسکر. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مصاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر