معنی مشکين

معنی مشکين

4 بازدید
[ مُ / مِ ] (ص نسبی) هر چيز مشک‌آلود را گويند. (برهان) (آنندراج). مشک‌آلود. (ناظم الاطباء). که بوی مشک‌ دارد. مانا به مشک‌: گويد که مرا اين می مشکين نگوارد {P(1) -ظ: خائيدن. و رجوع به معنی بعد شود. البته‌جائيدن نيز بمعنی خائيدن (جويدن) هست. P}{$20970$}الا که خورم ياد شه عادل و مختار. منوچهری. اين ز عالی گاه و عالی منصب و عالی رکاب‌ وآن ز مشکين جعد و مشکين باده و مشکين عذار. منوچهری. بر تربتش که تبت چين شد چو بگذری‌ از بوی نافه عطسهٔ مشکين زند مشام. خاقانی. خاک مشکين که ز بالين رسول آورده‌ست‌ حرز بازوش چو الکهف و چو کاها بينند. خاقانی (ديوان چ سجادی ص‌99). يرحمک‌اللَّه زد آسمان که دم صبح‌ عطسهٔ مشکين زد از صبای صفاهان. خاقانی. به قدر آنکه باد از زلف مشکين‌ گهی هندوستان سازد گهی چين.نظامی. از اثر خاک تو مشکين غبار پيکر آن بوم شده مشکبار.نظامی. بر و بازو چو بلّورين حصاری‌ سر و گيسو چو مشکين نوبهاری.نظامی. چو ناف آهو خونم بسوخت در دل تنگ‌ برفت در همه آفاق بوی مشکينم.سعدی. کلک مشکين‌۱ تو روزی که ز ما ياد کند ببرد اجر دوصد بنده که آزاد کند.حافظ. خوش ميکنم ببادهٔ مشکين مشام جان‌ کز دلق‌پوش صومعه بوی ريا شنيد.حافظ. - مرز مشکين‌سواد۲؛ سرزمينی که سواد آن چون مشک است. - || در بيت زير کنايه از هندوستان‌ است‌: نبشت آن سخنها که بودش مراد ز پيروزی مرز مشکين‌سواد. نظامی (شرفنامه چ وحيد ص‌364). || سياه. (آنندراج) (برهان). سياه و تيره. (ناظم الاطباء): دانی که دل من که فکنده‌ست به تاراج‌ آن دو خط مشکين‌۳ که پديد آمدش از عاج. دقيقی. روا نبود به زندان و بند بسته تنم‌ اگر نه زلفک مشکين‌۴ او بُدی جلويز.طاهر. بسر برفکند آتش و برفروخت‌ همه موی مشکين‌۵ به آتش بسوخت. فردوسی. چو از باختر تيره شد روی مهر بپوشيد ديبای مشکين سپهر.فردوسی. فروهشته بر سرو مشکين‌۶ کمند که کردی بدان پردلان را به بند.فردوسی. کرده پنداری گرد تله‌ای هروله‌ای‌ تا در افتاده به حلقش در مشکين تله‌ای. منوچهری. چو ماه آمد برون از ابر مشکين‌ به شاهنشه درآمد چشم شيرين.نظامی. گفتم ز صوف مشکين شد روز روشنم شب‌ گفتا نگر به کرباس تا ماهتاب بينی. نظام قاری (ديوان). دکمه‌هايی که نهادند به مشکين والا حقش آن است که لؤلوست به لالا نرسد. نظام قاری (ديوان).
[ مُ / مِ ] (ص نسبی) هر چيز مشک‌آلود را گويند. (برهان) (آنندراج). مشک‌آلود. (ناظم الاطباء). که بوی مشک‌ دارد. مانا به مشک‌: گويد که مرا اين می مشکين نگوارد {P(1) -ظ: خائيدن. و رجوع به معنی بعد شود. البته‌جائيدن نيز بمعنی خائيدن (جويدن) هست. P}{$20970$}الا که خورم ياد شه عادل و مختار. منوچهری. اين ز عالی گاه و عالی منصب و عالی رکاب‌ وآن ز مشکين جعد و مشکين باده و مشکين عذار. منوچهری. بر تربتش که تبت چين شد چو بگذری‌ از بوی نافه عطسهٔ مشکين زند مشام. خاقانی. خاک مشکين که ز بالين رسول آورده‌ست‌ حرز بازوش چو الکهف و چو کاها بينند. خاقانی (ديوان چ سجادی ص‌99). يرحمک‌اللَّه زد آسمان که دم صبح‌ عطسهٔ مشکين زد از صبای صفاهان. خاقانی. به قدر آنکه باد از زلف مشکين‌ گهی هندوستان سازد گهی چين.نظامی. از اثر خاک تو مشکين غبار پيکر آن بوم شده مشکبار.نظامی. بر و بازو چو بلّورين حصاری‌ سر و گيسو چو مشکين نوبهاری.نظامی. چو ناف آهو خونم بسوخت در دل تنگ‌ برفت در همه آفاق بوی مشکينم.سعدی. کلک مشکين‌۱ تو روزی که ز ما ياد کند ببرد اجر دوصد بنده که آزاد کند.حافظ. خوش ميکنم ببادهٔ مشکين مشام جان‌ کز دلق‌پوش صومعه بوی ريا شنيد.حافظ. - مرز مشکين‌سواد۲؛ سرزمينی که سواد آن چون مشک است. - || در بيت زير کنايه از هندوستان‌ است‌: نبشت آن سخنها که بودش مراد ز پيروزی مرز مشکين‌سواد. نظامی (شرفنامه چ وحيد ص‌364). || سياه. (آنندراج) (برهان). سياه و تيره. (ناظم الاطباء): دانی که دل من که فکنده‌ست به تاراج‌ آن دو خط مشکين‌۳ که پديد آمدش از عاج. دقيقی. روا نبود به زندان و بند بسته تنم‌ اگر نه زلفک مشکين‌۴ او بُدی جلويز.طاهر. بسر برفکند آتش و برفروخت‌ همه موی مشکين‌۵ به آتش بسوخت. فردوسی. چو از باختر تيره شد روی مهر بپوشيد ديبای مشکين سپهر.فردوسی. فروهشته بر سرو مشکين‌۶ کمند که کردی بدان پردلان را به بند.فردوسی. کرده پنداری گرد تله‌ای هروله‌ای‌ تا در افتاده به حلقش در مشکين تله‌ای. منوچهری. چو ماه آمد برون از ابر مشکين‌ به شاهنشه درآمد چشم شيرين.نظامی. گفتم ز صوف مشکين شد روز روشنم شب‌ گفتا نگر به کرباس تا ماهتاب بينی. نظام قاری (ديوان). دکمه‌هايی که نهادند به مشکين والا حقش آن است که لؤلوست به لالا نرسد. نظام قاری (ديوان).
[ مِ ] (اِخ) از توابع اردبيل. مرکز آن‌ خياو است و 90000 تن سکنه دارد. (از جغرافيای سياسی کيهان ص‌167). مشکين‌شهر. و رجوع به خياو شود.
[ مِ ] (اِخ) دهی از دهستان قره‌پشلو است که در شمال باختری شهر زنجان و 9 هزارگزی راه شوسهٔ خلخال واقع است و 848 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافيائی ايران‌ ج‌2).

کلمات هم‌قافیه با «مشکين»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ين» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید