معنی مشکو
5 بازدید
[ مَ ] (اِ مصغر) تصغير مشک و خيک هم هست که مشکيجه باشد. (برهان). مصغر مشک يعنی مشک کوچک و مشکيجه. (ناظم الاطباء).[ مُ / مَ ] (اِ) مشکوی. بتخانه. (برهان) (فرهنگ رشيدی). بتخانه را گويند. (فرهنگ جهانگيری) (از آنندراج). بتخانه و بتکده. (ناظم الاطباء): نه چون خسروانی نه چون تو بتا بت و برهمن ديد مشکوی گنگ.خسروانی. مردی که سلاحی بکشد چهرهٔ آن مرد بر ديدهٔ من خوبتر از صد بت مشکوی. فرخی. يکی بتخانهٔ آزر۱ دوم بتخانهٔ مشکو۲سديگر جنتالعدن و چهارم جنتالمأوی. منوچهری. || کنايه از حرمسرای پادشاهان و سلاطين هم هست. (برهان). حرمخانهٔ سلاطين. (فرهنگ رشيدی). حرمخانهٔ ملوک و سلاطين. (جهانگيری). حرمخانهٔ پادشاه را گويند. (آنندراج) (ناظم الاطباء). قصر: من او را کنم از پدر خواستار که زيبد به مشکوی ما آن نگار.فردوسی. بفرمود تا خادمان سپاه برند آن بتان را به مشکوی شاه.فردوسی. چو ماه۳ اندرآمد به مشکوی شاه سکندر بدو کرد چندی نگاه.فردوسی. نهان برد جم را سوی کاخ ماه به مشکوی زرين بياراست ماه.اسدی. شبستان چو بستان ز ديدار اوی ز گفتنْش مشکوی مشکين ببوی.اسدی. ملک را هست مشکويی چو فرخار در آن مشکو کنيزانند بسيار.نظامی. رقيبانی که مشکو داشتندی شکرلب را کنيز انگاشتندی.نظامی. به مشکو در نبود آن ماه رخسار معالقصه به قصر آمد دگر بار.نظامی. رجوع به مَشک شود. || کوشک و بالاخانه باشد مطلقاً، خواه کوچک و خواه بزرگ. (برهان). کوشک. (ناظم الاطباء). کوشک و آرامگاه. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص529): اجازت ده کز آن قصرش بيارم به مشکوی۴ پرستاران سپارم.نظامی. || بعضی بالاخانهٔ کوچک را مشکو خوانند. || باغچه. || (اِخ) خلوتخانهٔ شيرين و خسرو را نيز گويند. (برهان) (از ناظم الاطباء): رفت شيرين ز شبستان۵ وفا نقش مشکو و شبستان چه کنم؟ خاقانی (از حاشيهٔ برهان چ معين).[ مَ کُوو ] (ع ص) گلهکردهشده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط). || دردناک. (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط). || که به اندک بيماری سست شده باشد. (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط).
کلمات همقافیه با «مشکو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کو» برای سرودن شعر