معنی مشيعه
5 بازدید
[ مِشْ یَ عَ ]۲ (ع اِ) کدوی خشک ميانتهی که زنان در وی پنبه نهند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از محيطالمحيط) (از اقرب الموارد) (از معجم متناللغه).[ مُ شَیْ یِ عَ ] (ع ص) اسم فاعل. (اقرب الموارد) (محيطالمحيط). || گوسپندی که از باعث لاغری به گوسپندان نرسد و همواره خود را تابع و پيرو سازد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از محيطالمحيط) (از اقرب الموارد).[ مُ شَیْ یَ عَ ] (ع ص) مؤنث مشيَّع. (اقرب الموارد) (محيطالمحيط). || گوسپندی که از باعث ضعف و لاغری محتاج آن باشد که کسی تابع و پيرو آن باشد تا از پس براند و بدون آن رفتن نتواند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط).
کلمات همقافیه با «مشيعه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عه» برای سرودن شعر