معنی مشير
5 بازدید
[ مُ ] (ع ص) صاحبمشورت و مشورتکننده. (غياث) (آنندراج). مشورتکننده و تدبيرکننده و وزير و صاحبمشورت. (ناظم الاطباء). اسم فاعل است بمعنی مشورتکننده، و در اصطلاح ارباب سياست فوق وزير است. (از محيطالمحيط): هشيار در مشاورت شه بود از آنک اندرخور مشاورت شه بود مشير.فرخی. عبدوس کدخدا و مشير و مدبر آن لشکر است. (تاريخ بيهقی چ اديب ص448). طبيعت ندانم چه باشد مشير اگر تو بدانی بگويم رواست.ناصرخسرو. تو را بدانچه کنی رای پير و بخت جوان به حل و عقد ممالک مشير باد و مشار. مسعودسعد. معين اوست فلک چون مشير اوست جهان يکی چه نيک معين و يکی چه نيک مشير. مسعودسعد. مشير و نديم و مونس او کسانی بودند که هم به عقل و هم به فضل و ذکا و زباندانی و آداب نفس آراسته بودندی. (فارسنامهٔ ابنالبلخی ص72). فضل و دولت را مداری ملک و ملت را مشار دين و دولت را پناهی عز و حشمت را مشير. سنايی. ... به وزير و مشير و به معاونت و مظاهرت محتاج نگشت. (کليله و دمنه). به هر گناه مشاراليه خلق شدم از آنکه وسوسهٔ ديو بُد مشير مرا.سوزنی. اين حديث آمد دراز ای ناگزير بازگو اضلال فرعون و مشير.مولوی. ظهير سرير سلطنت و مشير تدبير مملکت. (گلستان). - مشيران سلطنت؛ وزيران دانا و آگاه. (ناظم الاطباء). || اشارتکننده. (غياث) (آنندراج). با دست اشارهکننده، و هر چيزی که بدان اشاره ميکنند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مشير»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ير» برای سرودن شعر