معنی مشهر
5 بازدید
[ مُ شَهْ هَ ] (ع ص) شهرتدادهشده. (غياث) (آنندراج). مشهور. معروف. شناختهشده: در او صيد را چند جای ستوده در او بزم را چند جای مشهر.فرخی. ز رحمت مصور ز حکمت مقدر به نسبت مطهر به عصمت مشهر. ناصرخسرو (ديوان چ سهيلی ص151). بگشاد مرا بسته و بر هرچه بگفتم بنمود يکی حجت معروف مشهر. ناصرخسرو (ديوان ايضاً ص159). گر از چشم سرت گشتهست پنهان به چشم عقل در، هست او مشهر. ناصرخسرو (ديوان ايضاً ص182). صحن زمين ز کوکبهٔ هودج آنچنانک گفتی که صدهزار فلک شد مشهرش. خاقانی. حاسدان در زخم خوردن سرنگون چون سکهاند تا به نامش سکهٔ ايران مشهر ساختند. خاقانی. آری به صاع عيد همی ماند آفتاب از نام شاه داغ نهاده مشهرش. خاقانی (ديوان چ سجادی ص221). - مشهر شدن؛ مشهور شدن: ور می بروی تو با امامی کاين فعل شدهست از او مشهر. ناصرخسرو (ديوان چ سهيلی ص155). مشهر شدهست از جهان حضرتش چو خورشيد و عالم سراسر ظُلَم. ناصرخسرو. - مشهر گشتن؛ مشهور شدن: دينش به سخن گشت مشهر به زمين بر وز راه سخن رفت بر اين گنبد دوار. ناصرخسرو. || مسلول. آخته. آهيخته. کشيده. (يادداشت مؤلف).[ مُ شَهْ هَ ] (ع ص) منسوب به شهر و ماه. (ناظم الاطباء) (اشتينگاس). و رجوع به مشهره شود.
کلمات همقافیه با «مشهر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هر» برای سرودن شعر