معنی مشق
16 بازدید
[ مَ ] (ع مص) دراز و باريک اندام گرديدن. (منتهی الارب) (آنندراج). باريک و دراز اندام گرديدن دخترک. (ناظم الاطباء) (از محيطالمحيط). || بشتاب نيزه زدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بهشتاب زدن و خستن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || تازيانه زدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). زدن، خاصه با تازيانه. يقال: مشقه عشرين سوطاً و مشقهُ بسوطه مشقات و رشقهُ بلسانه رشقات. (از اقرب الموارد). || بشتاب خوردن. || سست خوردن (کأنه ضد). (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نوشتن حروف را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بيهقی). در نوشتن کشيدن حروف را و عبارت اللسان: «مشق الخط يمشقه مشقاً مده و قيل اسرع فيه. (از اقرب الموارد). کشيدن حروف در نوشتن و بشتاب نوشتن. (از محيطالمحيط). || نوعی از آرميدن با زن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بشتاب آرميدن با زن. (از محيط المحيط). || موی را شانه کردن. || کشيدن هر چيزی را تا بيازد و دراز گردد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پاره کردن جامه را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بيهقی) (از اقرب الموارد). || کم دوشيدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || زه کشيدن تا نرم گردد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از تاج المصادر بيهقی) (از اقرب الموارد). || بهترين گياه چريدن شتر. || ماندن طعام را زياده از آنچه خورده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سوزش آوردن جامهٔ نو. يقال: مشق الثوب الجديد الساق. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). سوزش آوردن پوشاک نو، ساق پوشنده را. (ناظم الاطباء). || (اِمص) فارسيان مشق بالفتح، بهمعنی مداومت در امری استعمال نمايند. (از آنندراج). مشخ و مداومت در کار. (ناظم الاطباء). تمرين ورزيدن. کاری را بارها انجام دادن تا ملکه گردد، همچون نوشتن خط، کشيدن نقاشی، يا حرکات ورزشی چون شنا، فوتبال و عمليات نظامی همچون تيراندازی و حرکات صفی و جز اينها. - مشق چيزی رساندن؛ مشق بسيار کردن. (بهار عجم) (آنندراج). مشق آن چيز کردن. تمرين و ممارست کردن در آن چيز: چو صنعان مشق سودا میرسانم شراب عشق ترسا ميرسانم. شيخالعارفين (از آنندراج). - مشق چيزی گرفتن؛ مشق چيزی رساندن. بسيار مشق کردن. (بهار عجم) (آنندراج): به من چگونه رسد پيچ و تاب موی بر آتش که من ز موی ميان مشق پيچ و تاب گرفتم. طالب آملی (از آنندراج). - مشق کردن؛ تکرار کردن عملی را برای نيکو آموختن: من درس عشق خواندم و او درس دلبری گل کرد مشق عشوه و بلبل ترانه را. کمالی. || (اِ) تخته يا کاغذی که بر آن خط نويسند. (ناظم الاطباء). تخته يا کاغذی که بر آن مشق کرده باشند. (آنندراج). کاغذ يا لوحی که هنرجوی برای به دست آوردن مهارت و کاردانی در خوشنويسی مطابق شيوهٔ خطاطی عبارتی را بطور مکرر بر آن نويسد ملاحظه و اظهارنظر استاد را.[ مَ شَ ] (ع مص) رسيدن يک ران به ران ديگر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط).[ مِ / مَ ] (ع اِ) گِلِ سرخ. (منتهی الارب) (مهذبالاسماء) (دهار) (ناظم الاطباء). رنگ سرخ. (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط).[ مِ ] (ع ص) مرد سبکگوشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مَ شَقق ] (ع اِ) شکاف ميان دو کنار شرم زن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مُشْ شَ ] (ع اِ) ماهی دريائی که مُدَّج نيز گويند. (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط).[ مِ شَ ] (ع اِ) جِ مِشْقه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).[ مُ ] (ع ص، اِ) جِ امشق. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به امشق شود. &{$20958$}
کلمات همقافیه با «مشق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شق» برای سرودن شعر