معنی مشغوف
4 بازدید
[ مَ ] (ع ص) ديوانه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کسی که اندرون دلش چيزی رسيده باشد. (غياث). شيفته و ديوانه در دوستی و عشق. (از اقرب الموارد): زنبور انگبين بر نيلوفر نشيند و به رايحه معطر و نسيم معنبر آن مشغول و مشغوف۵. (کليله و دمنه چ قريب ص92). ای عراق، اللََّه جارک نيک مشغوفم به تو وی خراسان، عمرکاللَّه سخت مشتاقم به تو. خاقانی.
کلمات همقافیه با «مشغوف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وف» برای سرودن شعر