معنی مشعر
7 بازدید
[ مَ عَ ] (ع اِ) درخت زمين نرم که مردم از سايهٔ آن در گرما و سرما فرودآيند و پناه جويند. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آن جای که در وی قربانی کنند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جای قربانی حج در مکه. (غياث). || نشانه. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). شعار. (اقرب الموارد) (محيط المحيط): آنجاست دين و دنيا را قبله و آنجاست عز و دولت را مشعر. ناصرخسرو. || معظم مناسک حج. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). موضع مناسک حج و معظم آن. (از اقرب الموارد). موضع مناسک حج و علامات آن. ج، مشاعر. (از محيط المحيط). جای عبادت. (غياث) (مهذب الاسماء). جای عبادت در حج. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): از کشتگان زنده زآن سو هزار مشهد وز ساکنان مرده زين سو هزار مشعر. خاقانی. دندانههای برجش يکيک صفا و مروه سر کوچههای شهرش صفصف منی و مشعر. خاقانی. || جای موی سر تراشيدن حاجيان. (غياث). || حاسه. ج، مَشاعر. (آنندراج). حاسه. (از ناظم الاطباء). حس. (مفاتيح). يکی از حواس دهگانه. ج، مشاعر. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ عِ ] (ع ص) خبردهنده. (غياث). اشعارکننده. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). آن که خبر ميدهد و آگاه ميکند. خبردهنده و آگاهکننده و اشعارنماينده. (ناظم الاطباء). - مشعر کردن؛ آگاه کردن و خبر دادن. (ناظم الاطباء). || مویدار. (ناظم الاطباء). با موی و مویدار. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا):
کلمات همقافیه با «مشعر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عر» برای سرودن شعر